تبليغاتX
مجسمه کاغذی
مجسمه کاغذی
حرف دل
      پناهم می دهی؟؟
  پنجشنبه یازدهم تیر 1388 (17:14)

سلام اي چشم باراني ! پناهم مي دهي امشب ؟

سوالم را که مي داني ! پناهم مي دهي امشب ؟

منم آن آشناي ساليان گريه و لبخند

و امشب رو به ويراني ، پناهم مي دهي امشب ؟

ميان آب و گل رقصان ، ميان خار و گل خندان

در آن آغوش نوراني ، پناهم مي دهي امشب ؟

دل و دين در کف يغما و من تنها و من تنها..

در اين هنگام رو حاني ، پناهم مي دهي امشب ؟

به ظلمت رهسپار نور و از ميراث هستي دور

در آن اسرار پنهاني ، پناهم مي دهي امشب ؟

رها از همت بودن ، رها از بال و پر سودن

رها از حد انساني ، پناهم مي دهي امشب ؟

نگاهت آشنا با دل ، کلامت گرمي محفل

تو از چشمم چه مي خواني ؟ پناهم مي دهي امشب ؟

و من با اشک مي شويم تمام شعرهايم را

پس از مصراع پاياني ، پناهم مي دهي امشب ؟؟؟

| نوشته شده توسط ستاره
      الــو خــــــدا..
  جمعه هشتم خرداد 1388 (19:52)

 

الو سلام
منزل خداست؟
اين منم مزاحمي که آشناست
هزار دفعه اين شماره را دلم گرفته است
ولي هنوز پشت خط در انتظار يک صداست
شما که گفته ايد پاسخ سلام واجب است
به ما که مي رسد ، حساب بنده هايتان جداست؟
الو
دوباره قطع و وصل تلفنم شروع شد
خرابي از دل من است يا که عيب سيم هاست؟
چرا صدايتان نمي رسد کمي بلند تر
صداي من چطور؟ خوب و صاف و واضح و رساست؟
اگر اجازه مي دهي برايت درد دل کنم
شنيده ام که گريه بر تمام دردها شفاست
دل مرا بخوان به سوي خود تا سبک شوم
پناهگاه اين دل شکسته خانه ي شماست
الو ، مرا ببخش ، باز هم مزاحمت شدم
دوباره زنگ مي زنم ، دوباره ، تا خدا خداست
دوباره ...
تا خدا خداست

| نوشته شده توسط ستاره
      چه مبـــــــارک تقدیری...
  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387 (15:49)

خدای من٬ آوای ملکوتی یا مقلب القلوب و الابصار می آید٬تو مرا می خوانی که بخوانمت!

این منم با حسرت سالهای رفته٬یا مدبر اللیل والنهار٬این منم با هزاران امید به سالهای پیش رو

یا محول الحول والاحوال٬خدای من بندگی ام را بپذیر٬التماس مرا بشنو٬ حول حالنا خدای من آرزویم

چه خواهد شد؟الی احسن الحال٬خوب من ٬بوی عطر تحویل می آید چه مبارک تقدیری!

 

| نوشته شده توسط ستاره
      اشــــــــــک خــــــــدا
  یکشنبه ششم بهمن 1387 (20:44)

کوچیک تر که بودم فکر می کردم

بارون اشک خداست ولی مگه خدا هم گریه می کنه

چرا باید دل خدا بگیره!!!!

دوست داشتم  زیر بارون قدم بزنم تا بوی خدا رو حس کنم

اشک خدا را تو یه کاسه جمع کنم تا هر وقت دلم گرفت

کمی بنوشم تا پاک و آسمانی شوم!!! آسمان که خاکستری می شد

دل منم ابری می شد حس میکرم که آدما دل خدا رو شکستند

و یا از یاد خدا غافل شدند همه می گفتند

باران رحمت خداست

ولی حس کودکانه من می گفت:خدا دلش از دست آدما گرفته

| نوشته شده توسط ستاره
      غـــــــــــــــــم
  جمعه هفدهم آبان 1387 (17:54)

زمانی که از مادر متولد شدم صدایی در گوشم طنین انداخت و گفت تا آخر عمر من با تو هستم

از او پرسیدم کیستی جواب داد غم هستم

و آن لحظه فکر کردم که غم عروسکی است که من با آن سرگرم می شوم

ولی اکنون فهمیدم که من عروسکی هستم بازیچه ی غم

چه زود دیر می شود

| نوشته شده توسط ستاره