|
در دستانم دو جعبه دارم که خدا آنها را به من هدیه داده است . او به من گفت : غم هایت را در جعبه ی سیاه و شادی هایت را در جعبه ی طلایی جمع کن . من نیز چنین کردم و غم هایم را در جعبه ی سیاه ریختم و شادی هایم را در جعبه ی طلایی ! با وجود اینکه جعبهی طلایی روز به روز سنگین تر می شد ، از وزن جعبه ی سیاه کاسته می شد ! در جعبه ی سیاه را باز کردم و با تعجب دیدم که ته آن سوراخ است ! جعبه را به خدا نشان دادم و گفتم : پس غم های من کجا هستند ؟! خداوند لبخندی زد و گفت : غم های تو اینجا هستند ، نزد من ! از او پرسیدم : خدایا چرا این جعبه ها را به من دادی ؟ چرا این جعبه ی طلایی و این جعبه ی سیاه سوراخ را ؟ وخدا فرمود : فرزندم ، جعبه ی طلایی برای آن است که قدر شادی هایت را بدانی و جعبه ی سیاه ، تا غم هایت را رها کنی ! + زمزمه عشق در شنبه هشتم تیر 1387 20:58 توسط ستاره |
بغض چشمانم زمین را خیره کرد
روز را اندک زمانی تیره کرد دست تنهایی گلویم را فشرد هیچ کس با من در اینجا غم نخورد تا که اشکم در میان خواب مرد خواب دیدم روز بود شایدم دیروز بود در کلاسی غرق صد ها آرزو نقش لبخندی برایم زنده بود ناگه از خوابم پریدم ناگهان دامنی از اشک دیدم ناگهان گفتم ای دارنده ی هر دوجهان این چه بود و آن چه بود......... قسمت ما را چرا کردی چنان اینچنین پاسخ مرا آمد به گوش شکر گوی و دل ببند و لب خموش.................... + زمزمه عشق در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387 15:45 توسط ستاره |
بیا به کوچه های مدینه سری بزنیم به خانه ای که درش سوخته دری بزنیم خبر رسیده که این روزها علی(ع) تنهاست.. بیا به خانه بی فاطمه(س) سری بزنیم... التماس دعا.. خدایا تا پاکم نکردی خاکم مکن.. + زمزمه عشق در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387 21:22 توسط ستاره |
گیرم که در باورتان به خاک نشسته ام + زمزمه عشق در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387 12:41 توسط ستاره |
آرزویم اینست: و به اندازه هر روز هر لحظه
چه لطیف است حس آغازی دوباره و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس... و چه اندازه عجیب است ، روز ابتدای بودن! و چه اندازه شیرین است امروز... روز میلاد... روز تو روزی که تو آغاز شدی آره امشب شب شادی و شور
دنیا را برایت شاد شاد و شادی را برایت دنیا دنیا آرزومندم
روز میـــــــــلادت مبـــــــــــارک + زمزمه عشق در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387 9:23 توسط ستاره |
|