|
هرگز یک دوست قدیمی را ترک نکنید جانشینی برای او پیدا نخواهید کرد دوستی مانند شراب است هرچه کهنه تر بهتر + نوشته شده در یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385 14:21 توسط ستاره |
صحبت از مرگ محبت ؛ مرگ عشق گفتگو از مرگ انسانیت است !!!!! + نوشته شده در یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385 13:43 توسط ستاره |
+ نوشته شده در شنبه سی ام اردیبهشت 1385 13:35 توسط ستاره |
در این لحظات تنهایی هیچ کس در کنار خود نمی بینم همه مرا ترک کردند وهیچ کس اشکهای حسرت بارم را با مهربانی ونوازش پاک نمی کند ، اما شنیده ام که می گویند کسی هست که در این لحظات باید به او پناه برد کسی که سراسر نوراست ونور + نوشته شده در شنبه سی ام اردیبهشت 1385 12:59 توسط ستاره |
نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بی پروا و بازیگوش واو یک ریزو پی در پی دم گرم خودش را در گلویم سخت بفشار وخواب خفتگان خفته را آشفته سازد بدین سان بشکند دائم سکوت مرگبارم را
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385 12:37 توسط ستاره |
پرسيدم : عشق چيست ؟ گفت : آتشي است . گفتم : مگر آن را ديده اي ؟ گفت : نه در آن سوخته ام + نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385 12:9 توسط ستاره |
می توان در بستر یک مست ، یک دیوانه ، یک ولگرد عصمت یک عشق را آلود + نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385 14:6 توسط ستاره |
در گذر گاه زمان خیمه شب بازی دهر با همه تلخی وشیرینی خود می گذرد عشقها می میرند رنگ ها رنگ دگر می گیرند وفقط خاطره هاست که چه شیرین وچه تلخ دست نخورده به جا می ماند + نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385 13:51 توسط ستاره |
بیا ای خسته خاطر دوست بیا ره تو شه برداریم قدم در راه بی برگشت بگذاریم ببینیم که آسمان هر کجا آیا همین رنگ است!!! + نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385 13:38 توسط ستاره |
پدر بزرگ عزیزم چهل روز است که رخت سیاه بر تن مان است وصبحگا هان تا شام را با خاطراتت سپری کردیم وبر روی صندلی خالیت شمع می سوزانیم تا فضای خانه به دلخوشیمان از فراغت گرم باشد واکنون در اربعینت می گرییم تا از سنگینی دلمان بکاهیم پدر بزرگ عزیزم دلم برات تنگ شده + نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385 14:27 توسط ستاره |
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385 14:20 توسط ستاره |
فرقی نمی کنه گودال آب کوچکی باشی یا دریا ی بیکران... زلال که باشی، آسمان در توست
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385 13:52 توسط ستاره |
از زندگي از اين همه تكرار خسته ام از هاي و هوي كوچه و بازارخسته ام دلگيرم از ستاره و آزرده ام ز ماه امشب دگر ز هر كه و هر كارخسته ام دل خسته سوي خانه تن خسته مي كشم آوخ ... كزين حصار دل آزار خسته ام بيزارم از خموشي تقويم روي ميز وز دنگ دنگ ساعت ديوار خسته ام از او كه گفت يار تو هستم ولي نبود از خود كه بي شكيبم و بي يار خسته ام تنها و دل گرفته و بيزار و بي اميد از حال من مپرس که بسیار خسته ام + نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385 13:35 توسط ستاره |
زمانی که گلدان شکست پدر گفت: حیف بود مادر گفت: عمرش کوتاه بود برادر گفت :زیبا بود خواهرم گفت: مال من بود ولی زمانی که قلب من شکست هیچ کس حتی آخ نگفت !! + نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385 13:58 توسط ستاره |
سلام
خدایا من در کلبه فقیرانه خود چیزی دارم که تو در عرش کبریایی خود نداری من چون تویی دارم و تو چون خود نداری + نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385 13:36 توسط ستاره |
|