تبليغاتX
مجســمه کـــاغذی

مجســمه کـــاغذی

هرگز یک دوست قدیمی را ترک نکنید

جانشینی برای او پیدا نخواهید کرد

دوستی مانند شراب است هرچه کهنه تر بهتر

+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385 14:21 توسط ستاره |


از همان روزي كه دست حضرت «قابيل»
گشت آلوده به خون حضرت «هابيل»
از همان روزي كه فرزندان «آدم»
تعالي -- صدر پيغام آوران حضرت باري
زهر تلخ دشمني در خونشان جوشيد
آدميت مُرد
گرچه آدم زنده بود

از همان روزي كه «يوسف» را برادرها به چاه انداختند
از همان روزي كه با شلاق و خون ديوار چين را ساختند
آدميت مرده بود


بعد دنيا هي پر از آدم شد و اين آسياب
گشت و گشت
قرن‌ها از مرگ آدم هم گذشت
اي دريغ، آدميت بر نگشت

قرن ما
روزگار مرگ انسانيت است
سينه‌ي دنيا ز خوبي‌ها تهي است
صحبت از آزادگي، پاكي، مروت ابلهي است
صحبت از موسا و عيسا و محمد نابجاست
قرن موسي چمبه‌ها است

من كه از پژمردن يك شاخه گل
از نگاه ساكت يك كودك بيمار
از فغان يك قناري در قفس
از غم يك مرد، در زنجير
حتي قاتلي بر دار!
اشك در چشمان و بغضم در گلوست
وندرين ايام، زهرم در پياله زهر مارم در سبوست
مرگ او را از كجا باور كنم؟

صحبت از پژمردن يك برگ نيست
واي! جنگل را بيابان مي كنند
دست خون آلود را در پيش چشم خلق پنهان مي كنند
هيچ حيواني به حيواني نمي‌دارد روا
آنچه اين نامردمان با جان انسان مي كنند

صحبت از پژمردن يك برگ نيست
فرض كن مرگ قناري در قفس هم مرگ نيست
فرض كن يك شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
فرض كن جنگل بيابان بود از روز نخست
در كويري سوت و كور
در ميان مردمي با اين مصيبت‌ها صبو
ر

صحبت از مرگ محبت ؛ مرگ عشق

گفتگو از مرگ انسانیت است !!!!!

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385 13:43 توسط ستاره |

+ نوشته شده در شنبه سی ام اردیبهشت 1385 13:35 توسط ستاره |

در این لحظات تنهایی هیچ کس در کنار خود نمی بینم

همه مرا ترک کردند وهیچ کس اشکهای حسرت بارم را با

مهربانی ونوازش پاک نمی کند ، اما شنیده ام که می گویند

کسی هست که در این لحظات باید به او پناه برد

کسی که سراسر نوراست ونور

+ نوشته شده در شنبه سی ام اردیبهشت 1385 12:59 توسط ستاره |

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد

نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت

ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد

گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بی پروا و بازیگوش

واو یک ریزو پی در پی دم گرم خودش را در گلویم سخت بفشار

وخواب خفتگان خفته را آشفته سازد

بدین سان بشکند دائم سکوت مرگبارم را

                                                                             

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385 12:37 توسط ستاره |

پرسيدم : عشق چيست ؟ گفت : آتشي است . گفتم : مگر آن را ديده اي ؟ گفت : نه در آن سوخته ام

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385 12:9 توسط ستاره |

می توان در بستر یک مست ، یک دیوانه ، یک ولگرد

عصمت یک عشق را آلود

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385 14:6 توسط ستاره |

در گذر گاه زمان خیمه شب بازی دهر

با همه تلخی وشیرینی خود می گذرد

عشقها می میرند رنگ ها رنگ دگر می گیرند

وفقط خاطره هاست که چه شیرین وچه تلخ دست نخورده به جا می ماند

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385 13:51 توسط ستاره |

بیا ای خسته خاطر دوست بیا ره تو شه برداریم

قدم در راه بی برگشت بگذاریم ببینیم که آسمان

هر کجا آیا همین رنگ است!!! 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385 13:38 توسط ستاره |

پدر بزرگ عزیزم

چهل روز است که رخت سیاه بر تن مان است وصبحگا هان تا شام را با خاطراتت سپری کردیم وبر روی صندلی خالیت شمع می سوزانیم تا فضای خانه به دلخوشیمان از فراغت گرم باشد واکنون در اربعینت می گرییم تا از سنگینی دلمان بکاهیم

                                                         پدر بزرگ عزیزم دلم برات تنگ شده

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385 14:27 توسط ستاره |

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385 14:20 توسط ستاره |

فرقی نمی کنه گودال آب کوچکی باشی یا

             دریا ی بیکران...

زلال که باشی، آسمان در توست

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385 13:52 توسط ستاره |

 از زندگي از اين همه تكرار خسته ام از هاي و هوي كوچه و بازارخسته ام دلگيرم از ستاره و آزرده ام ز ماه امشب دگر ز هر كه و هر كارخسته ام دل خسته سوي خانه تن خسته مي كشم آوخ ... كزين حصار دل آزار خسته ام بيزارم از خموشي تقويم روي ميز وز دنگ دنگ ساعت ديوار خسته ام از او كه گفت يار تو هستم ولي نبود از خود كه بي شكيبم و بي يار خسته ام تنها و دل گرفته و بيزار و بي اميد از حال من مپرس که بسیار خسته ام

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385 13:35 توسط ستاره |

زمانی که گلدان شکست   پدر گفت: حیف بود

  مادر گفت: عمرش کوتاه بود    برادر گفت :زیبا بود

                       خواهرم گفت: مال من بود

    ولی زمانی که قلب من شکست هیچ کس حتی آخ نگفت !!

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385 13:58 توسط ستاره |

سلام

خدایا من در کلبه فقیرانه خود چیزی دارم که تو در عرش کبریایی خود نداری

من چون تویی دارم و تو چون خود نداری

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385 13:36 توسط ستاره |

X

صداي چک چک اشکهايت
را از پشت ديوار زمان
مي شنوم و مي شنوم
که چه معصومانه در کنج
سکوت شب ‌،
براي ستاره ها ساز دلتنگي
مي زني و من مي شنوم
مي شنوم هياهوي زمانه را
که تو را از پريدن و پرکشيدن
باز مي دارد
آه ، اي شکوه بي پايان
اي طنين شور انگير
من مي شنوم
به آسمان بگو که من مي شکنم !
هر آنچه تو را شکسته
و مي شنوم هر آنچه در سکوت تو نهفته...


Home
.Bahar 20.
Email

Archives

مهر 1388

شهریور 1388

مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
آبان 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
آذر 1386
مهر 1386
شهریور 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385



Links

خدمات وبلاگ نويسان
روز گار تنهایی
فراتر از آسمان
اسیر خاک
شوق فرياد
روشن تر از ستاره
کوچه ی ترانه
لحظه های تنهایی
حــــــــــامي
***پسر خوزستانی!!! ***
پروانه ی عاشق
::..پسر مامان و بابا..::
بانوي سيب
علی تنهای تنها...!؟
از سر زمین عشق صدایت میکنم
کاغذ خط خطی
اشک یخی
نفس بریده..!
نوای عاشقان
آدمک چوبی
سکوت غمگین شب
++آخرین تلاش++
۩ ۝ N ღღ داداش وآبجی Aღღ ۝ ۩
پرنده عاشق
نوجووووون ایرووووونی
مسافر كوچولو
به نام او
دست نوشته های سیدمحمد مرکبیان
دختران نارنجی تهران
بزرگترين پايگاه خبرگذاري گرگ و ميش
برای نوشتن باید نوشت... پس می نویسم
...خط سفید
قصه هاي مشكوك براي بچه هاي ريش دار!
سایت ادبی حسن بشیری(تیزقلم)
دختر پارسي
قالب های جدید وبلاگ


LinkDump

كد جديد جاوا
آرشیو پیوندهای روزانه



>> ::..:..::




آمار سايت


تعداد بازديدها:



Design by : Bahar 20



<-BlogCustomHtml->