تبليغاتX
مجســمه کـــاغذی

 

به نام او که آنقدر آه کشیدم تا تورا برایم فرستاد

راستی آن چیز که سالها پیش بردی حالا کجاست ؟

اینگونه نگاهم نکن دلم را می گویم

تنهایی گاهی سبب می شود که در

دامنه های زندگی اتراق کنی وبار

تحملت را بر شانه های کوه بگذاری تا خستگی ات کمی در برود.

راستی چه حکمتی ست که من بیشتر غروب ها دلم برای تو تنگ می شود !

نه فکر کنی خورشیدی نه عزیزم خورشید شب ها می رود

وگل های آفتاب گردان را به حال خودشان می گذارد .

اما جالب است که تو مهتاب هم نیستی که روزها بروی در

حقیقت تو هیچ وقت نمی روی که قرار باشد بیایی.

اولین باری که رفتی هنوز این معما را نمی دانستم

اما آن وقت که با لحن فریادی ات مانع چکیدن اولین

تگرگ اشکم شدی فهمیدم رفتن نوعی ماندنست و تو

رفتی که بمانی وماندی

آنقدر ماندی واز آن سوی دوردستهای

مدیترانه برایم خواندی که من با تو وبی تو برای تو نوشتم

آن قدر بی پاسخ گذاشتی وگذشتی که آخرش نه بخاطر من

راستش نمی دانم به خاطر که شاید به خاطر خودت برگشتی

وهمین مثل آن یک دانه عکست که کنار دیوان حافظ وروی

طاقچه خودنمایی می کند کلی غنیمت است.

بمان اما این بار نه دیگر از آن ماندن هایی که رفتن دارد

این بار به زبان عامیانه بمان

به زبان همه که وقتی تنها می شوند ماندن کسی را زیر لب با صاحب آسمانها

در میان می گذارند یک بار هم به خاطر کسی که یک عمر برایت مرد بمان ...!!


نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385 توسط ستاره شب
گوش کن زمزمه باران را آن زمانیکه فرو می ریزد وتو می دانی که به اندازه هر قطره آن

عشق هم در دل من بیشتر می جوشد تا زمانی که تو با من باشی چه تفاوت دارد آسمان آبی

رنگ یاکه شب بارانی گوش کن زمزمه باران را آنزمانیکه فرو می ریزد وبه آهنگ نوای

قطرات باران هر زمان می شنوم که به آوای بلند نام مرا می خوانی من از آن یوی مه و

ابر کبود یک نوا می شنوم و در اینجا در میان گل ولای دست در دست تو من داشته ام

گوش کن زمزمه باران را آنزمانی که فرو می ریزد وبه آ هنگ صدای باران گوش کن

نامه این پیر صبور که همین امشب در بستر خود می نالد آه افسوس که این شب شب آخر

شب بی صبح امید پیر است گوش کن زمزمه باران را گوش کن زمزمه باران را ...!


نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385 توسط ستاره شب
تابوتم را از کوهساران بسازید هر کجا که آرام گرفت آن جا را آرامگاه من قرار دهید

دستانم را بیرون بگذارید چون به آنچه می خواستم در این دنیا به او نرسیده ام چشمانم

را باز بگذارید که همه بدانند که در انتظار آمدن او بوده ام اما افسوس ...!

پارچه سیاهی بر روی تابوتم بکشید که همه بدانند سیاه بخت بوده ام چون با او نبوده ام

واز تکه یخ صلیبی درست کنید تا به جای دلدارم باشد وبه دوستانم بگویید برای من

گلی نیاورند زیرا در دلم گلی روییده که هرگز پژمرده نمی شود و آن گل دوستی من

با عشق معشوقم بود آری با او که مرا رها کرد ورفت و بر روی قبرم بنویسید :

آشفته دلی در این خلوت خاموش او زاده غم و غمهای جهان گشته فراموش


نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385 توسط ستاره شب

روزی ساعتی

می خواستم بگویم ( دوستت دارم )

اما اینک فریاد می زنم

( دوستت دارم )

روزی ساعتی

می خواستم بگوییم که (عاشقت هستم )

اما ای امید جان در آن لحظه ذهن من از فواره ها بالا تر

از زندگی پر بار تر

واز امید سر شار بود

حس می کردم که از نگاهم رازم را خوانده باشی

اما اینک بدون تو تنهایی را با تمام ابعادش حس می کنم

وقطره قطره عشقم را با تمام وجودم

در یک کلمه گنجانم ومی گویم :

( بدون تو خود را تنها و بی کس می بینم )

هرگاه روبروی آینه می ایستی در رخسار خود اورا جستجو کن واورا از یاد مبر...!

 


نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385 توسط ستاره شب

نوشته شده در تاريخ شنبه بیستم خرداد 1385 توسط ستاره شب
دوستان یه کلیپ دیگه ایندفعه از هاهسون

http://parsmahfel.persiangig.com/mahson.html


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه هجدهم خرداد 1385 توسط ستاره شب
دوستان عزیز یه کلیپ زیبا از سعید شهروز

http://parsmahfel.persiangig.com/shahrooz.html


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه هجدهم خرداد 1385 توسط ستاره شب
از کبوتر پرسیدم زندگی چیست؟پرهایش رو تکان داد وجوابم رونداد

از دریا پرسیدم زندگی چیست ؟ خروشید وجوابم رو نداد

از آفتاب پرسیدم زندگی چیست؟غروب کرد وجوابم رو نداد

 از انسان پرسیدم زندگی چیست ؟ گفت زندگی خون دل خوردن است اولش عشق وآخرش مردن است...!

 


نوشته شده در تاريخ سه شنبه شانزدهم خرداد 1385 توسط ستاره شب
تنهایی ستاره...!
نوشته شده در تاريخ شنبه سیزدهم خرداد 1385 توسط ستاره شب
سلام

امروز از اون روزایی که خیلی دلم گرفته نمی دونم چرا همش دلم می خواد ....


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه یازدهم خرداد 1385 توسط ستاره شب
روزي دروغ به حقيقت گفت : مــــيل داري با هم به دريـــا برويم و شنـــا کنيم ، حقيقــت ساده لــوح پذيرفت و گول خورد . آن دو با هم به کنار ساحل رفتند ، وقتي به ساحل رسيدند حقيقت لباسهايش را در آورد . دروغ حيلــــه گـــر لباسهاي او را پوشيد و رفت . از آن روز هميشه حقيقت عــــريان و زشت است ، اما دروغ در لبــــــاس حقيقت با ظاهري آراسته نمايان مي شود


نوشته شده در تاريخ سه شنبه نهم خرداد 1385 توسط ستاره شب
هنگامی که اندوه من به دنیا آمد از او   پرستاری کردم وبا مهرو ملا طفت نگاهش داشتم

اندوه من مانند همه چیز های زنده بالا گرفت و نیرومند وزیبا شد ، وسرشار از شادی های

شگرف. من واندوهم به یکدیگر مهر می ورزیدیم ،و جهان گرداگردمان را هم دوست می داشتیم،

زیرا که اندوه دل مهربانی داشت ودل من هم از اندوه مهربان شده بود.

هرگاه من و اندوهم با هم سخن می گفتیم ، روزهامان پرواز می کرد وشب هامان آکنده

از رویا بودند ، زیرا که اندوه زبان گویای داشت،وزبان هم از اندوه گویا شده بود.

هرگاه من واندوهم با هم آواز می خواندیم ، همسایگان ما کنار پنجره هاشان می نشستند

وگوش می دادند،زیرا که آوازهای ما مانند دریا ژرف بود وآهنگ هامان پر از یاد های شگفت.

هرگاه من واندوهم با هم راه می رفتیم ، مردمان ما را با چشمان مهربان می نگریستند وبا

کلمات بسیار شیرین با هم نجوا  می کردند .بودند کسانی که از دیدن ما غبطه می خوردند ،

زیرا که اندوه چیز گرانمایه ای بود ومن از داشتن او سر فرازبودم.

ولی اندوه من مرد ، چنان که همه چیزهای زنده می میرند ،ومن تنها مانده ام که با خود سخن بگویم وبا خود بیندیشم . اکنون سخن می گویم سخنانم به گوشم سنگین می آید .

هرگاه آواز میخوانم همسایگانم برای شنیدن نمی آیند . هرگاه هم در کوچه راه می روم کسی به من نگاه نمی کند . فقط در خواب صدا هایی می شنوم که با دل سوزی می گویند (ببینید ، این خفته همان مردی ست که اندوهش مرده است)

                                                                                           جبران خلیل جبران


نوشته شده در تاريخ دوشنبه هشتم خرداد 1385 توسط ستاره شب

خداوندا !

 

در رویاهایم دیدم که با خدا گفتگو می کنم

خدا پرسید : پس تو می خواهی با من گفتگو کنی؟

من در پاسخش گفتم : اگر وقت دارید ؟

خدا خندید :

وقت من بی نهایت است ...

در ذهنت چیست که میخواهی از من بپرسی ؟

پرسیدم : چه چیز بشر شما را سخت متعجب میکند ؟

خدا پاسخ داد: کودکی شان

اینکه آنها از کودکی شان خسته میشوند ،

عجله دارند که بزرگ شوند ،

و بعد دوباره پس از مدتها ؛ آرزو می کنند که کودک باشند .

و اینکه آنها سلامتی خود را از دست میدهند تا پول بدست آورند .

و بعد پولهایشان را از دست میدهند تا دوباره سلامتی خود را بدست آورند ...

اینکه با اضطراب به آینده می نگرند ...

و حال را فراموش می کنند ..

و بنابراین نه در حال زندگی می کنند و نه در آینده ..

اینکه آنها به گونه ای زندگی میکنند که گویی هرگز نمی میرند ؛

و به گونه ای می میرند که گویی هرگز زندگی نکرده اند .

دستهای خدا دستانم را گرفت

برای مدتی سکوت کردیم .

و من دوباره پرسیدم :

به عنوان یک پدر ،

می خواهی کدام درس زندگی را

فرزندانت بیاموزند ؟

او گفت : بیاموز که آنها نمی توانند کسی را وادار کنند عاشقشان باشد .

همه کاری را که آنها می توانند بکنند این است که ..

اجازه دهند خودشان را دوست داشته باشند .

بیاموزند که درست نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند .

بیاموزند که فقط چند ثانیه طول میکشد تا زخم عمیقی در قب آنان که دوستشان داریم ایجاد کنیم .

اما سالها طول میکشد تا آن زخم را التیام بخشیم .

بیاموزند ثروتمند کسی نیست که بیشترین ها را دارد ،

کسی است که به کمترین ها نیاز دارد .

بیاموزند که آدمهایی هستند که آنها رو دوست دارند ،

فقط نمی دانند که چگونه احساساشان را نشان دهند .

بیاموزند که دو نفر می توانند با هم به یک نقطه نگاه کنند ؛

و آن را متفاوت ببینند ..

بیاموزند که کافی نیست فقط آنها دیگران را ببخشند ،

بلکه آنها باید خود را نیز ببخشند .

من با خضوع گفتم :

از شما به خاطر این گفتگو متشکرم .

آیا چیز دیگری هست که دوست دارید فرزندانتان بدانند ؟

خداوند لبخند زد و گفت :

فقط بدانند که من اینجا هستم ؛

همیشه...

                         همیشه ...               

                                                      همیشه !!!               


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه چهارم خرداد 1385 توسط ستاره شب
بیا قسم بخوریم که سکوت شب را با هم بشکنیم حتی اگر دستانمان بلرزد

پاهایمان استوار باشد.

بیا با هم همچون پروانه به گرد شمع بگردیم حتی اگر پرتو عشقش بالهایمان

را بسوزاند.

قسم به مهر پر فروغش که اینجا آخرخط نیست پل گذر است

بیا باهم از این پل عبور کنیم حتی اگر این پل شکسته باشد.

بیا باهم به یک نقطه خیره شویم وتنها به آن سو پر واز کنیم حتی اگر

چشمانمان را با تیر آب زر دیده آسیب رسانند.


نوشته شده در تاريخ سه شنبه دوم خرداد 1385 توسط ستاره شب
عاشقانه هيچ وقت از دوست داشتن انصراف نده ، حتی اگر کسی به تو دروغ گفت باز به او فرصت بده ، عشق را تجربه کن حتی اگر در آن شکست خوردی . اين را بدان که اگر کسی وارد زندگيت شد و گذاشت و رفت علاوه بر اينکه يک خاطره بر جا ميگذاره می تونه يک تجربه هم به جا بگذاره پس سعی کن ، خاطره های خوب و تجربه های مفيد ، به خاطر بسپاری. دوست داشته باش تا دوست داشته باشن
نوشته شده در تاريخ سه شنبه دوم خرداد 1385 توسط ستاره شب
اگه مي دونستي چقدر تنهام هميشه برام اشک مي ريختي اگه مي دونستي هميشه اشک مي ريزم هيچوقت تنهام نمي ذاشتي


نوشته شده در تاريخ سه شنبه دوم خرداد 1385 توسط ستاره شب

ازشمايك مرد مي خواهم ، كجاست ؟
آشناي درد مي خواهم ، كجاست ؟
جاده ها نامحرم و اسرار گوست
رهرويي شبگرد مي خواهم ، كجاست ؟
باغهاي دشمني سبزند سبز
يك خزان زرد مي خواهم ، كجاست ؟
تشنه كامم زير هرم اين كوير
جرعه آبي سرد مي خواهم ، كجاست ؟
صورتكها پر ز گرد غفلتند
چهره اي بي درد مي خواهم ، كجاست ؟
اين گمانم انتظار كوچكي است
من فقط يك مرد مي خواهم كجاست؟


نوشته شده در تاريخ دوشنبه یکم خرداد 1385 توسط ستاره شب
 هربرت شيمپن

روي دروازه قلبم نوشتم عبورممنوع ...اماعشق خنده کنان واردشدوگفت :من همه جاداخل ميشوم


نوشته شده در تاريخ دوشنبه یکم خرداد 1385 توسط ستاره شب
درباره وبلاگ
صداي چک چک اشکهايت
را از پشت ديوار زمان
مي شنوم و مي شنوم
که چه معصومانه در کنج
سکوت شب ‌،
براي ستاره ها ساز دلتنگي
مي زني و من مي شنوم
مي شنوم هياهوي زمانه را
که تو را از پريدن و پرکشيدن
باز مي دارد
آه ، اي شکوه بي پايان
اي طنين شور انگير
من مي شنوم
به آسمان بگو که من مي شکنم !
هر آنچه تو را شکسته
و مي شنوم هر آنچه در سکوت تو نهفته...
آرشيو مطالب

<-BlogCustomHtml->


قالب وبلاگ