|
هنوز بدرود نگفته ای دلم برایت تنگ شده است چه بر من خواهد گذشت اگر زمانی از من دور باشی؟ هر وقت که کاری نداری انجام دهی تنها به من بیندیش من در رویا ی تو شعر خواهم گفت شعری در باره ی چشمهایت و دلتنگی...* + نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385 14:24 توسط ستاره |
امشب بعض شکوفه هایم ترکیده است می خواهم شرح سکوتم را برایت بنگارم . التهاب روزهای انتظار را خاموشی شبهای بی قراری ام را و آوای غمناک مرغ عشقم را پس با تمام وجودت ناله هایم را بشناس و به خاطر بسپار لحظه های پریشانی ام را به یاد کبوترهایم که شعر پرواز سر می دهند .. نجوای نیلی می بخشم با خاطره روزهای رویش گل های وصلت خزانم را نوید بهاری دیگری می دهم شوق وصال تو دیگر گونه های سرخ نیست دیگر گیسوانش سیاهی را فراموش کرده اند ! گفتی : وقتی می آیم که آسمان صاف باشد تا محبتم را بر تو ببارانم وقتی می آیم که غروب دنیا ساکت باشد تا عشق طوفانی ام را هدیه قدومت سازم هنوز هم آسمان آبیست و غروب دریا غرق در سکون باورت کرده بودم چون گفته بودی عشق فرجام یک لبخند و تولد یک حادثه است گفتی عشق از تبار باران است و کبوتران عاشق هم خیس از باران اند . گفته بودی وقتی می آیی که پرستو ها افسانه کوچ را روایت کنند وقتی که یاسهای سپید حدیث طراوت را، برگ هایش بنویسند . گفته بودی وقتی می آیی که بی ترانگی دریا غرق در سکون باشد . وقتی که درس زندگی را از باد آموخته باشم . و محبت را از لبخند ، صداقت را از گل سرخ و راز را از گل شب بو به احساس مثالمان سوگند همه را آموخته ام اما تور ا در لحظه های ساکت انتظار گم کرده ام یادت هست ؟ اسممان بهار نبود ، اما زمستانی بود برای زاییدن بهار که نوید بخش بهار است رویاهامان سپید نبود اما ظلمی بود برای سپیدی سحر ، گفته بودی گل نرگس را بپرستیم که نوید بخش بهار است . بهار را مقدس بداریم که سنبل وصال است . وصال را دوست بداریم که مظهر پاکی است . پاکی را عزیز بشماریم که آرمان کبوتر است ... و تو ای مفهوم نیکویی آسمان ، تو ای معنای زندگی ، و ای رنگین کمان آروزها بیــــــــــا ...! پس از آن همه ثانیه ها و دقیقه ها و روزها و سالهای انتظار و سکوت بازگرد . بیا تا بر روی خـــاک ، بر روی آب ، بر روی پر پرندگان و بر روی رواق موج بنویسم : که زندگی همرنگ کوچه باغ های آیینه است بنویسم : بوسه همرنگ آه است محبت همزاد پروانه است و فراق همان انفجار پی در پی حباب است . بنویسم : که نوازش از تبار گونه های خیس است . و حدیث دوستت دارم آزادی حصار سینه هاست هنوز هم کنار دروازه شهر بی قراری هایم منتظر آمدنت هستم تو گل نرگس بهارم بودی و هستی و خواهی ماند ! + نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385 15:46 توسط ستاره |
مثل یک پرنده آزادم دره ها را می پیمایم واز جنگلها می گذرم ودر آسمان خالی ، به پرواز در می آیم بر شاخه ها می آرامم وبر برجهای شهر می نشینم درشهر ابری خانه دارم همان شهر که خورشید هر صبح در آسمان می سازد وهر غروب ویرانش می کند..* + نوشته شده در جمعه دهم شهریور 1385 18:19 توسط ستاره |
بچه ها سلام عجب ستاره بارونی این شبها...ولادت امام حسین...ولادت حضرت ابولفضل العباس... ولادت امام زین العابدین...ولادت علی اکبر (ع)...و نیمه شعبان که تولد آقا امام زمان (عج)... که همه ما منتظر ظهور اون امام عزیز هستیم...خوب می خواستم یه تبریک جانانه نثار شما عزیزان کنم...امیدوارم توی این روزهای عزیز توی ایام شعبانیه هر چی از خدا می خواین بهتون بده...(آمین)... راستی منو از دعای خیرتون بی نصیب نکنین... آرزومند روزهای خوش برای شما دوستای گلمممم... (التماس دعا) یا حق... + نوشته شده در سه شنبه هفتم شهریور 1385 21:8 توسط ستاره |
کودک زمزمه کرد: (خدایا ! با من حرف بزن ) ویک چکاوک در مرغزار نغمه سر داد. کودک نشنید. او فریاد کشید (خدایا ! با من حرف بزن ) صدای آسمان غرومبه آمد. اما کودک گوش نکرد. او به دوروبرش نگاه کرد وگفت: (خدایا ! بگذار توراببینم) ستاره ای درخشید اما کودک ندید. او فریاد کشید : (خدایا ! معجزه کن ) نوزادی چشم به جهان گشود .اما کودک نفهمید . او از سر نا امیدی گریه سر داد وگفت: (خدایا ! به من دست بزن بگذار بدانم کجایی) خدا پایین آمد وبر سر کودک دستی کشید . اما کودک دنبال یک پروانه کرد. او هیچ در نیافت واز آنجا دور شد...* + نوشته شده در شنبه چهارم شهریور 1385 12:8 توسط ستاره |
|