تبليغاتX
مجســمه کـــاغذی
دوباره آخر سال...

دوباره آخر یک راه...

دوباره باید جهان را ادامه دهیم...

خدایا ....................................

 سال نو مبارک........

امیدوارم سال خوبی براتون باشه..........

 

 


نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385 توسط ستاره شب
  اي بي من!

          

             دنيا كوچكتر از آن است كه با

                 

                             خداحافظي من و جدايي تو /

                        

                            با رفتن تو و ماندن من /

                          

                                                                   فاصله ها زياد شود...!

 

 

 

 

 


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385 توسط ستاره شب

من ديدم

 

     تو را كه لبخند مي زدي به احساس من

 

من شنيدم

 

   كه هزار بار مي گفتي : "دوستت دارم"

 

من احساس كردم   

 

   كه دستان لرزانم را گرفتي و… تابستان شدم!

 

من ديدم.شنيدم و از اعماق وجودم احساس كردم…

 

من…

 

*  *  *

 

اين فلسفه بيدار شدن از خواب

                                     عجيب مرا مي آزارد !!!

 

 

 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385 توسط ستاره شب
هيچ کس با من در اين دنيا نبود

 هيچ کس مانند من تنها نبود

 هيچ کس دردي ز دردم بر نداشت

بلکه دردي نيز بر دردم گذاشت

 هيچ کس فکر مرا باور نکرد

خطي از شعري مرا از بر نکرد

 هيچ کس معناي آزادي نگفت

در وجودم رد پايش را نجست

هيچ کس آن يار دلخواهم نشد

 هيچ کس دمساز و همراهم نشد

 هيچ کس جز من چنين مجنون نبود

 در کلاس عاشقي دلخون نبود.

 


نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیستم اسفند 1385 توسط ستاره شب

آدمـک آخــرِ دنيــاست
بخند آدمـک مـرگ هـمين جاست
بخند آن خـدايی که بـزرگش خوانـدی
به خـدا، مثـل تـو تنهـاست
بخند دستخطی کـه تـو را عاشـق کرد
شوخـیِ کاغــذی ماسـت
بخند فکر کن دردِ تـو ارزشـمند است
فکر کن گريـه چـه زيباست
بخند صبحِ فردا به شبت نيست که نيست
تـازه انگار کـه فـرداسـت
بخند ، راستـی......
آنچـه بـه يــادت داديم پَر زدن نيست

......
کـه درجاسـت
بخند آدمــک نغمــه آغــاز نخوان
به خــدا آخــر دنيـاست
.......
بخند......

 


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه هفدهم اسفند 1385 توسط ستاره شب

دوباره در سرم فکر سفر دارم هوای سرزمین های دگر دارم

من از بیهوده موندن خسته ام خسته هوای رفتن و رفتن به سر دارم

همیشه یک جا موندن خستگی داره همش یک قصه رو خوندن خستگی داره

همش یک آرزو رو این ور اون ور به دنبالت کشوندن خستگی داره

دیگه از شور هر گریه نمیگریم دیگه با شوق هر خنده نمی خندم

میرم همراه (کلی&کولی)های آواره به این جا به اون جا دل نمیبندم

من از موندن دیگه هیچی نمیدونم من آواز قدیمم رو نمیخونم.

 


نوشته شده در تاريخ سه شنبه پانزدهم اسفند 1385 توسط ستاره شب

وسط باغچه خیالش یه حوض بزرگ درست کرده بود یه حوضی که خالی بود و نمی خواست آنرا با اب شیرین پر کند

نمی خواست ماهی سرخ توش شنا کند!!!

می خواست حوض زندگیشو با اب دیده پر کند.

دیده ای که گاهی غم دیده بودو گاهی شادی و هر بار به خاطر یکی از انها اشک ریخته بود.

دیگر نمی خواست آب دیده اش روی زمین بریزد نمی خواست روی خاک بریزد نمی خواست پا رویش بگذارد و گل درست کند

 می خواست یه جائی داشته باشد که هر بار اشک میریزد اشکهاشو جمع کند.

به خیالش این تنها آبی هست که همیشه زلال میماند میخواست حوض خیالاتش همیشه پاک و تمیز باشد.

پس تصمیم گرفت حوض خیالاتشو بسازد

 اما قبل از اینکه شروع به ساختن آن بکند

 رو به آسمان کردو گفت:

 خدایا میخواهم این حوض فقط از آب دیده ام پر شود!

پس به ابرهایت بگو در این حوض گریه نکنند!

 این حوض برای اشکهای من هست.

وبه خورشیدت بگو اشکهایم را ندزدد!

 بگو به این حوض کاری نداشته باشد و حتی نگاهش به آن نیافتد.

خدا لبخندی زدو گفت : این حوض خیالات توست و من هرگز نمیگذارم کسی به خیالات تو نزدیک شود.

یک روز که مشغول ساختن حوض خیالاتش بود فرشته ای کنارش آمد و ازش پرسید:

چرا میخواهی اشکهایت را جمع کنی ؟

همینطور که حوض خیالاتشو می ساخت گفت :

برای اینکه تا روزی که این حوض از اشکهایم پر شود من امیدوار خواهم بود و از خدای خود ناامید نخواهم شد.

برای همین می خواهم حوضی بزرگ بسازم و قطره قطره اب دیده در آن بریزم انقدر بزرگ تا هیچوقت پر نشود.

فرشته لبخندی زد و گفت:

جالب است اما

چرا بدون ساختن حوض خیال بدون جمع کردن اب دیده  در آن نمی توانی امیدوار باشی؟

پاسخ داد:

 چون هر بار که اشکهایم زیر پاهایم رفتند هر بار که محو روزگارم شدند هر بار که مردند و فنا شدند  دلم از زندگی گرفت و احساس کردم مروارید های هستیم را یکی پساز دیگری از دست میدهم  بدون آنکه به گنج اصلی زنگیم رسیده باشم.

خواستم آنها را جمع کنم تا دیگر دلم از نابودیشان نگیرد و به خاطر نیست شدنشان امیدم را از دست ندهم.

فرشته لبخندی زد و گفت :

کار عجیبی میکنی و من تابه حال هیچ انسانی را ندیدم که قطره های اشکش را  در حوضی جمع کند تنها برای اینکه به خداوند امیدوار بماند!

اما یک سوال از تو دارم و ان اینست که آدمی در طول زندگیش بارها و بارها به خاطر شادی و غم میگرید پس حوض خیالات تو روزی پر خواهد شد

فراموش نکن که هر چیزی در دنیا ظرفیتی دارد .

آن وقت چه میکنی؟

گفت : گمان نمی کنم آن روز در جهان باشم و پر شدنش را ببینم و بعد لبخندی زدو گفت: محال است تا زمانی که زنده ام این حوض بزرگ پر شود.

و دوباره به کارش مشغول شد.

فرشته لبخندی زد و گفت:

 هیچ محالی محال نیست.

چشم برگرداند و از فرشته خبری نبود او رفته بود.

باز به یاد حرف فرشته افتاد خنده ای بلند کرد و به کارش ادامه داد.

حوض خیالاتش ساخته شد .

سالها گذشت نصف حوض پر شده بود!

چون بارها دلش شکسته بود و نه فقط قطره بلکه سیل اشک در حوض ریخته بود.

بیشتر قطره های اشک از برای غم بودند و قطره های اشک شوق خیلی کم بودند و گاهی حباب وار خودنمائی میکردند.

باور نمی کرد به این زودی نصف حوض از اشکهایش پر شده باشد.

رو به آسمان کرد گفت:

شاید کار ابرها باشد اما همینکه این را گفت یاد حرف خدا افتاد

 با خودش دعوا کرد و گفت :

خدا الکی با کسی عهد نمیبندد.

  بعد به یاد هر بار گریستنش افتاد و با خود محاسبه ای کرد

و دید همه اشکها مال خودش هست پس غمگین شد و برای همین غم  قطره ای دیگر از چشمش در اب دیده هایش ریخت و یک قطره دیگرنیز اضافه شد.

سالها گذشت حوض پر از اشکهای او شده بود

 می ترسید گریه کند میترسید قطره ای ار چشمش فرو بریزد چون او هنوز زنده بود و حوض خیالات و آرزوهایش پر شده بود

 و شاید فقط یک قطره میتوانست آنرا لبریز کند.

فرشته دوباره بعد سالها به کنارش آمد بغض را در گلویش و چشمانش دید

 و گفت:

میدانم که میترسی اما اگر نگذاری قطره اشکت فرو بریزد قلبت فرو میریزد

 و آنوقت بدون قلب چطور میتوانی عاشق باشی؟

با لرزشی در صدا گفت :

 اما اگر حوض لبریز شود من ناامید میشوم.

فرشته گفت :

تو نباید برای اینکه به خدا امیدوار باشی این کار را می کردی !

 اگر یادت بیاید سالها پیش همان روزی که خواستی حوض خیالت را بسازی

به تو گفتم که هر چیز ظرفیتی دارد

 تو باید به کمک خدا و اینکه هر لحظه با تو همراهست فکر کنی

  اینکه او تو را ناامید نمی کند تو باید بی انتها به خدا امیدوار باشی نه محدود به یک حوض از اب دیده.

اینبار اصلا نمی توانست به حرفهای فرشته بخندد

 برعکس می خواست گریه کند

 اما تردید او را در بر گرفته بود و میترسید خدا او را ناامید کند.

فرشته گفت:

 اگر به تو ثابت شود خدا تو را ناامید نمی کند قول میدهی این حوض را رها کنی و تا روزی که زنده هستی به خدا امیدوار باشی و امیدت را به خدا محدود نسازی؟؟؟؟

لبخندی زدو گفت:

 بله قول میدهم.

فرشته گفت : پس بگذار یک قطره اشک در حوض بچکد.

گفت اما فقط یک قطره آنرا سرازیر میکند و ...

مگر نگفتی قول میدهی پس بگذار خداوند به تو ثابت کند.

با شک و تردیدی بی انتها قطره اشک را از نگاهش رها کرد.

اما قبل از اینکه قطره به اب برسد کبوتری از شاخه بالای حوض پرید و پر آن روی حوض اب افتاد و قطره اشک روی آن ارمید و در آب فرو نرفت.

باورش نمیشد اما خدا به او ثابت کرد که نمی گذارد ناامید شود و درست در آخرین ثانیه نیست شدن قطره را نجات داد و حوض خیالاتش را لبریز نساخت.

و از آن روز دیگر نه حوضی ساخت و نه میترسید که ناامید شود

 زیرا حتم داشت خداوند هر لحظه با اوست و هرگز نمی گذارد او ناامید شود.

 


نوشته شده در تاريخ دوشنبه چهاردهم اسفند 1385 توسط ستاره شب

خاموش ميشوم و مكث می كنم تو آه می كشی


من گريه می كنم ديوانه می شوم


تو روی دفترم ، يك قلب می كشی يك راه می كشی


من روی راه تو صد اشك می چكم


تو قهر می كنی يك ماه می كشی ! من روی ماه را نقش " تو" می كشم

 .
تو ناز ميكنی . . . ـ آرام می شوم ـ


تو با مداد سبز آغاز می كنی يك راه ميكشی ، يك دشت ميكشی


يك عالمه فلوت پر آهنگ ميكشی .


من سنگ ميكشم با جوهر سياه تصويری از خودم دلتنگ ميكشم ..

.
بی رنگ می شوم ، چون سنگ می شوم


آزرده می شوم از دوری تو باز ، افسرده می شوم .


لبخند می زنی . . . و روی راه را ، يك " ضرب " می زنی !


من روی صورتت صد بوسه می زنم


ديگر نمی روی آرام می شوم


بيدار می شوم . . .

 


نوشته شده در تاريخ دوشنبه چهاردهم اسفند 1385 توسط ستاره شب

من از سرزميني مي آيم


سرا پا عشق


سرزمين مرغكان عاشق

 

 


سرزميني كه تنها يك رنگ بر آن

 

حكومت مي كند:


"سفيد"


رنگ پاكي ها


رنگ خلوص


رنگ بي رنگ بودن


بي ريا بودن


بي غل و غش بودن


كبوتران سرزمين من همه سفيدند


درياچه هاي زلال سرزمينم


با رقص قوهاي سفيد


عشق را به بي رنگي دعوت مي كنند


نجابت در سفيدي اسبان سرزمينم


خودي نشان مي دهد


ترا به اين سرزمين دعوتي ست


ترا آغوش به روي تمام سفيدي ها

بازست


بيا به سرزمين پاكي ها قدم بگذار


بياموز بي رنگ بودن را


و
فرياد زن :


" من همان بي رنگ بي رنگم"


نوشته شده در تاريخ یکشنبه سیزدهم اسفند 1385 توسط ستاره شب

می گن آسمون هفت طبقه داره

 

کی میدونه هر طبقه چند تا ستاره داره

 

می گن اگه آدم بخواد بشماره عددها  رو کم میاره

 

اما دل همه ستاره ها یِه غم داره

 

میدونی هر ستاره ِ با یِه ستاره چقدر فاصله داره

 

 اصلاً میدونی از یِه ستاره تا یکی دیگه چند تا ستاره راهِ

 

ستاره اُومده ِ تا بسوزه،

 

اُومده تا تنها باشه

 

یا اینکه همدم آدمهای تنها باشه

 

همیشه آدمها با ستاره ها حرف می زنند

 

اما شده یه آدم به حرف ستاره گوش بده

 

 ببینه دردش چیه ؟

 

غمِش چیه؟

 

چرا می سوزه و هیچی نمیگه؟

 

 درد ستاره دوری ِ ، دوری از ستاره ها ست.

 

ستاره ها هیچوقت نمی خوابند

 

اگه یِه روز خواب بیاد چشم یکی شون ،لحظه مرگ اونه

 

ستاره ها ی دیگه نگاش میکنن

 

تا خاموش بشه ، تن داغش سرد بشه

 

کاری  نمیتونن براش بکنن، آخه تکونم نمیتونن بخورن

 

فقط اشک می ریزن

 

هر قطره اشک ستاره می شه یک ستاره دنباله دار

 

میگن اگه ستاره دنباله دار دیدی آرزو کنی بهش میرسی

 

این دفعه اگه ستاره دنباله دار دیدی

 

 

آرزو کن که دیگه نمیره ستاره ایی

 

 

                                  ستاره هم میاد ،

 

                                                       عاشق میشه،

 

                                                                         می سوزه ،

 

 

                    آره ستاره ها هم اشک می ریزن!!!      

                            


نوشته شده در تاريخ شنبه دوازدهم اسفند 1385 توسط ستاره شب

زندگی رو دووست دارم چون که باهام کار نداره

زندگی رو دووست دارم چون دیگه هیچ حال نداره

زندگی رو دووست دارم چون نمی گه کجا بوودی

زندگی رو دووست دارم چون دیگه هیچ جا نداره

زندگی رو دووست دارم چون نمی گه دووستم داری؟

زندگی رو دووست دارم چون دیگه احساس نداره

زندگی رو دووست دارم چون نمی گه بیا پیشم

زندگی رو دووست دارم چون دیگه غوغا نداره

زندگی رو دووست دارم چون نمی گه صبحت به خیر

زندگی رو دووست دارم چون دیگه خورشید نداره

زندگی رو دووست دارم چون نمی گه چرا دعا

زندگی رو دووست دارم چون دیگه قبله نداره

زندگی رو دووست دارم چون نمی گه حالا چرا؟

زندگی رو دووست دارم چون دیگه سهراب نداره

زندگی رو دووست دارم چون نمی گه سیب بخور

زندگی رو دووست دارم چون دیگه باور نداره

زندگی رو دووست دارم چون نمی گه  قایم بشو

زندگی رو دووست دارم چون دیگه دیوار نداره

زندگی رو دووست دارم چون نمی گه برف نمیاد

زندگی رو دووست دارم چون دیگه ابری نداره

زندگی رو دووست دارم چون نمی گه کلاغه پر

زندگی رو دووست دارم چون دیگه مریم نداره

زندگی رو دووست دارم چون نمی گه قشنگ شدی

زندگی رو دووست دارم چون که دیگه نا نداره

زندگی رو دووست دارم چون می دوونه دووسش دارم

زندگی رو دووست دارم چون دیگه آیا نداره...

 


نوشته شده در تاريخ سه شنبه هشتم اسفند 1385 توسط ستاره شب

شب شده ساکته دوباره خوونه
 می گرده دل دنبال یک بهوونه
 می گرده باز گنجه ی خاطراتو
 پی یه حرف ناب و عاشقوونه
 عکس تو رو باز می ذاره رووبرووش
 که تا ته شب واسه تو بخوونه
 دلم توو التهابه که چه جووری
 قدر چشای نازتو بدوونه
 تو عصری که قحطی عطر یاسه
 اما به جاش دوست دارم گروونه
 کافیه اسمتو یه جا ببینم
 تا حس شعرم بزنه جوونه
من نمی توونم بگم اندازه شو
اینو فقط شاید خدا بدوونه
 محاله که عشق ما رو ندوونن
 برو سوال کن از گلای پوونه
 اگه بخوان خیلی کم از تو بگن
 می گن هموون که خیلی مهربوونه ؟
  مهم واسم تویی که اسم نازت
 با من یه جایی پشت آسموونه
اوونا نمی دوونن ستاره هاموون
 دوتاس ولی تووی یه کهکشوونه
 اینو بخون تا دوباره بدونی

 دیوونتم ، دیوونتم ، دیوونه

 


نوشته شده در تاريخ دوشنبه هفتم اسفند 1385 توسط ستاره شب
بی تو مهتاب شبی

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم............

 


نوشته شده در تاريخ شنبه پنجم اسفند 1385 توسط ستاره شب
درباره وبلاگ
صداي چک چک اشکهايت
را از پشت ديوار زمان
مي شنوم و مي شنوم
که چه معصومانه در کنج
سکوت شب ‌،
براي ستاره ها ساز دلتنگي
مي زني و من مي شنوم
مي شنوم هياهوي زمانه را
که تو را از پريدن و پرکشيدن
باز مي دارد
آه ، اي شکوه بي پايان
اي طنين شور انگير
من مي شنوم
به آسمان بگو که من مي شکنم !
هر آنچه تو را شکسته
و مي شنوم هر آنچه در سکوت تو نهفته...
آرشيو مطالب

<-BlogCustomHtml->


قالب وبلاگ