خيلي وقته كه باهات حرف نزدم. خيلي ميگذره از آخرين صحبتهايي كه با هم داشتيم. خيلي وقته كه مهر سكوت به لبهام زدم و خاموش شدم. خيلي ميگذره كه ديگه به درد هاي دلم توجهي ندارم و نمي نويسمشون!حرفها روي دلم تلمبار شده. شده يه عقده ي سنگين كه نمي ذاره نفس بكشم!اما حالا مي خوام باهات حرف بزنم. مي خوام هر چي دارم بريزم رو دايره. مي خوام اعتراف كنم و به ياد بيارم .
يادته قديما چقدر با هم صميمي بوديم؟ يادته چقدر برات مي نوشتم؟ هروقت دلم مي گرفت مي اومدم پيشت با يه قلم و كاغذ و چند قطره اشك! مي نوشتم و زار مي زدم . بعد از اون آروم مي شدم و مطمئن بودم كه صداي بي صدامو شنيدي!شنيدي كه آرومم كردي. يادته چقدر باهات درد دل مي كردم؟بعضي وقتا با تمام وجودم حست مي كردم اون لحظه هايي كه به دادم مي رسيدي.
يادته چقدر شرمنده و پيمان شكسته اما اميدوار مي اومدم در خونت مي نشستم زانوهامو بغل مي كردم و زار زار گريه مي كردم تا رحمتت شامل حالم بشه و منو ببخشي؟
يادته چقدر اشك مي ريختم تا دوباره به اين بنده ي گناهكارت يه نيمه نگاهي بندازي؟
يادته كه اميدمو نااميد نمي كردي و بهم شوق بودن مي دادي؟
اون روزهايي رو يادم مياد كه به قلبم الهام ميشد كه يه اتفاقي داره مي افته و آگاه مي شدم از اون موضوع!!! اون اتفاق مي افتاد و من چه حس بي نظيري بهم دست مي داد و چقدر خودمو بهت نزديك مي ديدم.
چقدر خطا كردم چقدر بخشيدي.چقدر نااميد شدم چقدر اميد دادي.چقدر پيمان شكستم چقدر چشم پوشي كردي .چقدر گناه كردم چقدر بخشيدي و به روم نياوردي.
اون لحظه اي كه همه جا رو سياه مي ديدم تو بهم يه نقطه ي روشن رو نشون مي دادي و شوق حركت به سمت نور رو در درونم زنده ميكردي مي رفتم و باز هم به تو مي رسيدم!از يك نقطه به چشمه ي زلال نور و معرفت!
چه شبهايي كه سرافكنده و سربه زير با دلي شرمنده و رسوا اما اميدوار اومدم و منو پذيرفتي. چه شبهايي كه صدات كردم و تو سكوتم فرياد زدم و اشك ريختم و ياريم كردي. چه شبهايي كه شرمنده از كردارم نادم زمزمه مي كردم (الم يعلم بان الله يري) اشك مي ريختم و طلب بخشش كردم و قلبم يقين داشت كه بخشيده مي شم.
تو چه لحظه هاي سختي با به ياد آوردن (ادعوني استجب لكم) دلم آروم مي گرفت و دل مي دادم به مصلحت انديشي تو. چرا كه ايمان داشتم هرچه مقدر كن همون خير و صلاح. چه لحظه ها و ساعتهايي باهات خلوت مي كردم حرف مي زدم درد دل مي كردم اشك مي ريختم و مطمئن بودم كه صدامو مي شنوي و .....
حالا كه بزرگتر شدم. حالا كه بيشتر از قبل مي دونم و درك مي كنم. حالا كه بيشتر از قبل بهت احتياج دارم ديگه نه مي تونم حرف بزنم نه مي تونم بنويسم و نه حتي اشك بريزم!!!!!!!!!!!!
چي شد اون صفايي كه باهاش زندگي مي كردم؟ اي كاش بزرگ نشده بودم!!!!!!!!!!!!
اي كاش فاصله ها برداشته بشه! اي كاش دلم از دوريت بيشتر بلرزه ! اي كاش يادم بمونه كه هميشه منو مي بيني و هيچ كدوم از رفتار و كردارم از ديدت پنهان نيست! اي كاش دوباره اون رقت قلبي رو بدست بيارم!!! اي كاش دوباره اون اشكها رو بهم هديه كني! اي كاش دوباره دلم از بي با تو بودن ها بلرزه و بيقرارم كنه! اي كاش يك بنده ي مخلص باشم برات!
خيلي شرمنده و سرافكنده ام اين منت رو به سرم بذار و كمكم كن كه انسان باشم.
چقدر دلتنگتم خدا جون...............
+
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مهر 1386 10:19 توسط ستاره
|