تبليغاتX
مجســمه کـــاغذی

در دستانم دو جعبه دارم که خدا آنها را به من هدیه داده است .

او به من گفت :

غم هایت را در جعبه ی سیاه و شادی هایت را در جعبه ی طلایی جمع کن .

من نیز چنین کردم و

غم هایم را در جعبه ی سیاه ریختم و شادی هایم را در جعبه ی طلایی !

با وجود اینکه جعبهی طلایی روز به روز سنگین تر می شد ،

از وزن جعبه ی سیاه کاسته می شد !

در جعبه ی سیاه را باز کردم و با تعجب دیدم که ته آن سوراخ است !

جعبه را به خدا نشان دادم و گفتم :

پس غم های من کجا هستند ؟!

خداوند لبخندی زد و گفت :

غم های تو اینجا هستند ، نزد من !

از او پرسیدم : خدایا چرا این جعبه ها را به من دادی ؟ چرا این جعبه ی طلایی و این جعبه ی سیاه سوراخ را ؟

وخدا فرمود : فرزندم ، جعبه ی طلایی برای آن است که قدر شادی هایت را بدانی و جعبه ی سیاه ، تا غم هایت را رها کنی !


نوشته شده در تاريخ شنبه هشتم تیر 1387 توسط ستاره شب
درباره وبلاگ
صداي چک چک اشکهايت
را از پشت ديوار زمان
مي شنوم و مي شنوم
که چه معصومانه در کنج
سکوت شب ‌،
براي ستاره ها ساز دلتنگي
مي زني و من مي شنوم
مي شنوم هياهوي زمانه را
که تو را از پريدن و پرکشيدن
باز مي دارد
آه ، اي شکوه بي پايان
اي طنين شور انگير
من مي شنوم
به آسمان بگو که من مي شکنم !
هر آنچه تو را شکسته
و مي شنوم هر آنچه در سکوت تو نهفته...
آرشيو مطالب

<-BlogCustomHtml->


قالب وبلاگ