تبليغاتX
مجســمه کـــاغذی

زمانی که از مادر متولد شدم صدایی در گوشم طنین انداخت و گفت تا آخر عمر من با تو هستم

از او پرسیدم کیستی جواب داد غم هستم

و آن لحظه فکر کردم که غم عروسکی است که من با آن سرگرم می شوم

ولی اکنون فهمیدم که من عروسکی هستم بازیچه ی غم

چه زود دیر می شود


نوشته شده در تاريخ جمعه هفدهم آبان 1387 توسط ستاره شب
درباره وبلاگ
صداي چک چک اشکهايت
را از پشت ديوار زمان
مي شنوم و مي شنوم
که چه معصومانه در کنج
سکوت شب ‌،
براي ستاره ها ساز دلتنگي
مي زني و من مي شنوم
مي شنوم هياهوي زمانه را
که تو را از پريدن و پرکشيدن
باز مي دارد
آه ، اي شکوه بي پايان
اي طنين شور انگير
من مي شنوم
به آسمان بگو که من مي شکنم !
هر آنچه تو را شکسته
و مي شنوم هر آنچه در سکوت تو نهفته...
آرشيو مطالب

<-BlogCustomHtml->


قالب وبلاگ