تبليغاتX
مجســمه کـــاغذی

کوچیک تر که بودم فکر می کردم

بارون اشک خداست ولی مگه خدا هم گریه می کنه

چرا باید دل خدا بگیره!!!!

دوست داشتم  زیر بارون قدم بزنم تا بوی خدا رو حس کنم

اشک خدا را تو یه کاسه جمع کنم تا هر وقت دلم گرفت

کمی بنوشم تا پاک و آسمانی شوم!!! آسمان که خاکستری می شد

دل منم ابری می شد حس میکرم که آدما دل خدا رو شکستند

و یا از یاد خدا غافل شدند همه می گفتند

باران رحمت خداست

ولی حس کودکانه من می گفت:خدا دلش از دست آدما گرفته


نوشته شده در تاريخ یکشنبه ششم بهمن 1387 توسط ستاره شب
درباره وبلاگ
صداي چک چک اشکهايت
را از پشت ديوار زمان
مي شنوم و مي شنوم
که چه معصومانه در کنج
سکوت شب ‌،
براي ستاره ها ساز دلتنگي
مي زني و من مي شنوم
مي شنوم هياهوي زمانه را
که تو را از پريدن و پرکشيدن
باز مي دارد
آه ، اي شکوه بي پايان
اي طنين شور انگير
من مي شنوم
به آسمان بگو که من مي شکنم !
هر آنچه تو را شکسته
و مي شنوم هر آنچه در سکوت تو نهفته...
آرشيو مطالب

<-BlogCustomHtml->


قالب وبلاگ