|
دلم براي كسي تنگ است كه مثل هيچ كس نيست... دلم براي كسي تنگ است كه آفتاب حمايتش را بر گل هاي كوچك باغچه جنگلي دلم ارزاني مي كند.. كسي كه حس مي كند مرا در اعماق آبي پوست و گوشت بي رمق باغچه ام و گيسوانش را بيدوار در گيسوانم مي اويزد.... بازوان توانايش را بر گردن گلبرگهاي دلم حلقه مي كند و مي فشارد... كسي كه در من هق هق مي گريد.... برايم ارام آرام قصه شازده كوچولو را زمزمه مي كند.... مرا نمي ترساند از دوري و خاموشي وفراق.... و به من اميد مي دهد اميدي بسيار تا با ان اميد زنده بمانم..... آه، دلم براي كسي تنگ است كه مثل هيچ كس نيست.. ولي دست زمانه في الحال، فراق را به من و او هديه داده است.. آري، يك هديه ناخواسته.... خداي من ، تو مي داني دلم براي كسي تنگ است كه معصومي دلم را درك مي كند و همچون كودك معصومي دلش براي دلم مي سوزد و آرام ارام براي دلم و دلش همچون ابر بهاري مي گريد.... آه ، دلم براي كسي تنگ است كه با چشمان قشنگش به من زل مي زند و غم دلش را با چشمانش كه همچون ابر بهاري است به من مي گويد كسي كه سبزي باغچه تنم را با دستان مهربانش همچون باغباني مهربان هم آب مي دهد و هم نور مي افشاند... آري، بي شك بي شك......... كسي كه مثل هيچ كس نيست + نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388 11:37 توسط ستاره |
سلام اي چشم باراني ! پناهم مي دهي امشب ؟ سوالم را که مي داني ! پناهم مي دهي امشب ؟ منم آن آشناي ساليان گريه و لبخند و امشب رو به ويراني ، پناهم مي دهي امشب ؟ ميان آب و گل رقصان ، ميان خار و گل خندان در آن آغوش نوراني ، پناهم مي دهي امشب ؟ دل و دين در کف يغما و من تنها و من تنها.. در اين هنگام رو حاني ، پناهم مي دهي امشب ؟ به ظلمت رهسپار نور و از ميراث هستي دور در آن اسرار پنهاني ، پناهم مي دهي امشب ؟ رها از همت بودن ، رها از بال و پر سودن رها از حد انساني ، پناهم مي دهي امشب ؟ نگاهت آشنا با دل ، کلامت گرمي محفل تو از چشمم چه مي خواني ؟ پناهم مي دهي امشب ؟ و من با اشک مي شويم تمام شعرهايم را پس از مصراع پاياني ، پناهم مي دهي امشب ؟؟؟ + نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388 17:14 توسط ستاره |
|