پيش از آنکه واپسين نفس را برآرم
پيش از آنکه پرده فرو افتد
پيش از پژمردن آخرين گل
برآنم که زندگی کنم
برآنم که عشق بورزم
برآنم که باشم
نزد کسانی که نيازمند منند
نزد کسانی که نيازمند ايشانم
نزد کسانی که ستايش انگيزند
تا دريابم
شگفتی کنم
باز شناسم
که ام
.... که ميتوانم باشم
.............. که می خواهم باشم
تا روزها بي ثمر نماند
ساعتها جان يابد
لحظه ها گرانبار شود
هنگامی که ميخندم
هنگامی که ميگريم
هنگامی که لب فرو ميبندم
در سفرم به سوی تو
به سوی خود
به سوی خدا
که راهی است ناشناخته
.. پر خار
..ناهموار
راهی که باری در آن گام ميگذارم
که قدم نهادم و سر بازگشت ندارم
بی آنکه ديديه باشم شکوفايی گلها را
بی آنکه شنيده باشم خروش رودها را
بی آنکه به شگفت درآيم از زيبايی حيات
اکنون مرگ می تواند فراز آيد
اکنون می توانم به راه افتم
اکنون می توانم بگويم که زندگی کرده ام
مولای ما پس کی می آیی ؟
روزگاریست که دیگر بجز عده ی کمی ، کسی مهدی را از جان و دل صدا نمی
زند !
روزگاریست که حتی به اندازه ی نوشیدن یک جرعه آب او را صدا نمی زنیم !
روزگاریست که غروب های جمعه دلگیرتر از قبل شده !
روزگاریست که دل عاشقان تنگ است برای او !
ما رو سیاه هستیم آقا ، آقا ما منتظر ظهوریم ، هر صبح جمعه با امید برمی
خیزیم که این جمعه جمعه ی آمدن است ولی وقتی غروب می شود قطره
اشکی از جنس دلتنگی در چشمانمان حلقه می زند و وقتی جاری می شود
می گوییم این جمعه هم نیامد !
فقط می توانیم بگوییم :
مولای ما ، آقای ما ، دعا کن برای ما ...

