تبليغاتX
مجســمه کـــاغذی

 

 گفتم: «بمان» و «نماندی»!  
رفتی،
بالای بام آرزوهای من نشستی و پایین نیامدی!
گفتم:
نردبان ترانه تنها سه پله دارد:
سكوت و
صعودُ
سقوط!
تو صدای مرا نشنیدی
و من
هی بالا رفتم، هی افتادم!
هی بالا رفتم، هی افتادم...
تو می دانستی كه من از تنهایی و تاریكی می ترسم،
ولی فتیله فانوس نگاهت را پایین كشیدی!
من بی چراغ دنبال دفترم گشتم،
بی چراغ قلمی پیدا كردم
و بی چراغ از تو نوشتم!
نوشتم، نوشتم


نوشته شده در تاريخ شنبه هجدهم مهر 1388 توسط ستاره شب

دوست دارم
يک شبه صد سال پير شوم
در کنار خياباني بايستم
تو مرا بي آنکه بشناسي
از ازدحام تلخ خيابان عبور دهي...
هفتاد سال پير شدن يک شبه،
به حس گرمي دست هاي تو
هنگامي که مرا عبور مي دهي
بي آنکه بشناسي، مي ارزد
نه...
بيش از آن مي ارزد.
دستهايت را مي گيرم
هرشب
از ميان تمام ستاره ها عبورت مي دهم
تا به خوابم بيايي.
بعد همان جا رهايت مي کنم،
تا گم شوي.
کاش هفتاد سال بگذرد...
و تو بي آنکه بداني
پيوسته گم شوي
در خيالم
تا من هيچ گاه بيدار نشوم.
خوابيدن ابدي من
به هميشه ديدن روياي تو
مي ارزد،
نه...
بيش از آن مي ارزد


نوشته شده در تاريخ دوشنبه سیزدهم مهر 1388 توسط ستاره شب
درباره وبلاگ
صداي چک چک اشکهايت
را از پشت ديوار زمان
مي شنوم و مي شنوم
که چه معصومانه در کنج
سکوت شب ‌،
براي ستاره ها ساز دلتنگي
مي زني و من مي شنوم
مي شنوم هياهوي زمانه را
که تو را از پريدن و پرکشيدن
باز مي دارد
آه ، اي شکوه بي پايان
اي طنين شور انگير
من مي شنوم
به آسمان بگو که من مي شکنم !
هر آنچه تو را شکسته
و مي شنوم هر آنچه در سکوت تو نهفته...
آرشيو مطالب

<-BlogCustomHtml->


قالب وبلاگ