تبليغاتX
مجســمه کـــاغذی

مجســمه کـــاغذی

 

 گفتم: «بمان» و «نماندی»!  
رفتی،
بالای بام آرزوهای من نشستی و پایین نیامدی!
گفتم:
نردبان ترانه تنها سه پله دارد:
سكوت و
صعودُ
سقوط!
تو صدای مرا نشنیدی
و من
هی بالا رفتم، هی افتادم!
هی بالا رفتم، هی افتادم...
تو می دانستی كه من از تنهایی و تاریكی می ترسم،
ولی فتیله فانوس نگاهت را پایین كشیدی!
من بی چراغ دنبال دفترم گشتم،
بی چراغ قلمی پیدا كردم
و بی چراغ از تو نوشتم!
نوشتم، نوشتم

+ نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388 15:44 توسط ستاره |

دوست دارم
يک شبه صد سال پير شوم
در کنار خياباني بايستم
تو مرا بي آنکه بشناسي
از ازدحام تلخ خيابان عبور دهي...
هفتاد سال پير شدن يک شبه،
به حس گرمي دست هاي تو
هنگامي که مرا عبور مي دهي
بي آنکه بشناسي، مي ارزد
نه...
بيش از آن مي ارزد.
دستهايت را مي گيرم
هرشب
از ميان تمام ستاره ها عبورت مي دهم
تا به خوابم بيايي.
بعد همان جا رهايت مي کنم،
تا گم شوي.
کاش هفتاد سال بگذرد...
و تو بي آنکه بداني
پيوسته گم شوي
در خيالم
تا من هيچ گاه بيدار نشوم.
خوابيدن ابدي من
به هميشه ديدن روياي تو
مي ارزد،
نه...
بيش از آن مي ارزد

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388 11:13 توسط ستاره |

 

از عرش صداي ربنا مي آيد
آواي خوش خدا خدا مي آيد
فرياد که درهاي بهشت باز کنيد
مهمان خدا سوي خدا مي آيد
 

ghadr.jpg

 

التماس دعــــــــــــا

 

خدایا تا پاکم نکردی خاکم مکن..

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388 16:12 توسط ستاره |

یا علیُّ یاعظیم

یا غفور یا رحیم

انت الربُّ العظیم

الذی لیس کمثله شی

و هو سّمیع البصیر

و هذا شهر عظّمته و کرَّمته و شرّفته و فضّلته علی الشهور

و هو الشّهر الذی فرضت صیامه علیّ

و هو شهر رمضان الّذی انزلت فیه القرآن

هدی للنّاس و بیّنات من الهدی و الفرقان

و جعلت فیه لیله القدر و جعلتها خیرا من الف شهر

فیاذالمنّ و لا یمن علیک

مُنّ علیّ بفکاک رقبتی من النّار فیمن تمن علیه

و ادخلنی الجنه

برحمتک یا ارحم الراحمین.

 

+ نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388 12:16 توسط ستاره |

پيش از آنکه واپسين نفس را برآرم
پيش از آنکه پرده فرو افتد
پيش از پژمردن آخرين گل
برآنم که زندگی کنم
برآنم که عشق بورزم
برآنم که باشم

نزد کسانی که نيازمند منند
نزد کسانی که نيازمند ايشانم
نزد کسانی که ستايش انگيزند

تا دريابم
شگفتی کنم
باز شناسم

که ام
.... که ميتوانم باشم
.............. که می خواهم باشم

تا روزها بي ثمر نماند
ساعتها جان يابد
لحظه ها گرانبار شود

هنگامی که ميخندم
هنگامی که ميگريم
هنگامی که لب فرو ميبندم

در سفرم به سوی تو
به سوی خود
به سوی خدا
که راهی است ناشناخته
.. پر خار
..ناهموار
راهی که باری در آن گام ميگذارم
که قدم نهادم و سر بازگشت ندارم

بی آنکه ديديه باشم شکوفايی گلها را
بی آنکه شنيده باشم خروش رودها را
بی آنکه به شگفت درآيم از زيبايی حيات

اکنون مرگ می تواند فراز آيد
اکنون می توانم به راه افتم
اکنون می توانم بگويم که زندگی کرده ام

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم مرداد 1388 0:30 توسط ستاره |

مولای ما پس کی می آیی ؟

روزگاریست که دیگر بجز عده ی کمی ، کسی مهدی را از جان و دل صدا نمی

زند !

روزگاریست که حتی به اندازه ی نوشیدن یک جرعه آب او را صدا نمی زنیم !

روزگاریست که غروب های جمعه دلگیرتر از قبل شده !

روزگاریست که دل عاشقان تنگ است برای او !

ما رو سیاه هستیم آقا ، آقا ما منتظر ظهوریم ،‌ هر صبح جمعه با امید برمی

خیزیم که این جمعه جمعه ی آمدن است ولی وقتی غروب می شود قطره

اشکی از جنس دلتنگی در چشمانمان حلقه می زند و وقتی جاری می شود

می گوییم این جمعه هم نیامد !  

فقط می توانیم بگوییم :

مولای ما ، آقای ما ، دعا کن برای ما ...

 

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم مرداد 1388 1:7 توسط ستاره |

 

دلم براي كسي تنگ است كه مثل هيچ كس نيست...

دلم براي كسي تنگ است كه آفتاب حمايتش را بر گل هاي كوچك باغچه

جنگلي دلم ارزاني مي كند..

كسي كه حس مي كند مرا در اعماق آبي پوست و گوشت بي رمق باغچه ام

و گيسوانش را بيدوار در گيسوانم مي اويزد....

بازوان توانايش را بر گردن گلبرگهاي دلم حلقه مي كند و مي فشارد...

كسي كه در من هق هق مي گريد....

برايم ارام آرام قصه شازده كوچولو را زمزمه مي كند....

مرا نمي ترساند از دوري و خاموشي وفراق....

و به من اميد مي دهد اميدي بسيار تا با ان اميد زنده بمانم.....

آه، دلم براي كسي تنگ است كه مثل هيچ كس نيست..

ولي دست زمانه في الحال، فراق را به من و او هديه داده است..

آري، يك هديه ناخواسته....

خداي من ، تو مي داني دلم براي كسي تنگ است كه معصومي دلم را

درك مي كند و همچون كودك معصومي دلش براي دلم مي سوزد و

آرام ارام براي دلم و دلش همچون ابر بهاري مي گريد....

آه ، دلم براي كسي تنگ است كه با چشمان قشنگش به من زل مي زند

و غم دلش را با چشمانش كه همچون ابر بهاري است به من مي گويد

كسي كه سبزي باغچه تنم را با دستان مهربانش همچون باغباني

مهربان هم آب مي دهد و هم نور مي افشاند...

آري، بي شك بي شك.........

كسي كه مثل هيچ كس نيست

+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388 11:37 توسط ستاره |

سلام اي چشم باراني ! پناهم مي دهي امشب ؟

سوالم را که مي داني ! پناهم مي دهي امشب ؟

منم آن آشناي ساليان گريه و لبخند

و امشب رو به ويراني ، پناهم مي دهي امشب ؟

ميان آب و گل رقصان ، ميان خار و گل خندان

در آن آغوش نوراني ، پناهم مي دهي امشب ؟

دل و دين در کف يغما و من تنها و من تنها..

در اين هنگام رو حاني ، پناهم مي دهي امشب ؟

به ظلمت رهسپار نور و از ميراث هستي دور

در آن اسرار پنهاني ، پناهم مي دهي امشب ؟

رها از همت بودن ، رها از بال و پر سودن

رها از حد انساني ، پناهم مي دهي امشب ؟

نگاهت آشنا با دل ، کلامت گرمي محفل

تو از چشمم چه مي خواني ؟ پناهم مي دهي امشب ؟

و من با اشک مي شويم تمام شعرهايم را

پس از مصراع پاياني ، پناهم مي دهي امشب ؟؟؟

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388 17:14 توسط ستاره |

 

الو سلام
منزل خداست؟
اين منم مزاحمي که آشناست
هزار دفعه اين شماره را دلم گرفته است
ولي هنوز پشت خط در انتظار يک صداست
شما که گفته ايد پاسخ سلام واجب است
به ما که مي رسد ، حساب بنده هايتان جداست؟
الو
دوباره قطع و وصل تلفنم شروع شد
خرابي از دل من است يا که عيب سيم هاست؟
چرا صدايتان نمي رسد کمي بلند تر
صداي من چطور؟ خوب و صاف و واضح و رساست؟
اگر اجازه مي دهي برايت درد دل کنم
شنيده ام که گريه بر تمام دردها شفاست
دل مرا بخوان به سوي خود تا سبک شوم
پناهگاه اين دل شکسته خانه ي شماست
الو ، مرا ببخش ، باز هم مزاحمت شدم
دوباره زنگ مي زنم ، دوباره ، تا خدا خداست
دوباره ...
تا خدا خداست

+ نوشته شده در جمعه هشتم خرداد 1388 19:52 توسط ستاره |

خدای من٬ آوای ملکوتی یا مقلب القلوب و الابصار می آید٬تو مرا می خوانی که بخوانمت!

این منم با حسرت سالهای رفته٬یا مدبر اللیل والنهار٬این منم با هزاران امید به سالهای پیش رو

یا محول الحول والاحوال٬خدای من بندگی ام را بپذیر٬التماس مرا بشنو٬ حول حالنا خدای من آرزویم

چه خواهد شد؟الی احسن الحال٬خوب من ٬بوی عطر تحویل می آید چه مبارک تقدیری!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387 15:49 توسط ستاره |

کوچیک تر که بودم فکر می کردم

بارون اشک خداست ولی مگه خدا هم گریه می کنه

چرا باید دل خدا بگیره!!!!

دوست داشتم  زیر بارون قدم بزنم تا بوی خدا رو حس کنم

اشک خدا را تو یه کاسه جمع کنم تا هر وقت دلم گرفت

کمی بنوشم تا پاک و آسمانی شوم!!! آسمان که خاکستری می شد

دل منم ابری می شد حس میکرم که آدما دل خدا رو شکستند

و یا از یاد خدا غافل شدند همه می گفتند

باران رحمت خداست

ولی حس کودکانه من می گفت:خدا دلش از دست آدما گرفته

+ نوشته شده در یکشنبه ششم بهمن 1387 20:44 توسط ستاره |

زمانی که از مادر متولد شدم صدایی در گوشم طنین انداخت و گفت تا آخر عمر من با تو هستم

از او پرسیدم کیستی جواب داد غم هستم

و آن لحظه فکر کردم که غم عروسکی است که من با آن سرگرم می شوم

ولی اکنون فهمیدم که من عروسکی هستم بازیچه ی غم

چه زود دیر می شود

+ نوشته شده در جمعه هفدهم آبان 1387 17:54 توسط ستاره |

کوفه امشب التهاب محشر است

کوفه امشب کربلایی دیگر است

جبرییل آوای غم سر داده است

در فلک شوری دگر افتاده است

تیر غصه بر دل زارم نشست

تیغ دشمن فرق مولایم شکست

قلب مجنون سوی صحرا می رود

حیدر  امشب سوی زهرا میرود

 

التماس دعــــــــــــا

خدایا تا پاکم نکردی خاکم مکن..

 

 

+ نوشته شده در شنبه سی ام شهریور 1387 21:59 توسط ستاره |

چه قدر فاصله اینجاست بین آدمها

چه قدر عاطفه تنهاست بین آدمها

کسی به حال شقایق دلش نمی سوزه

و او هنوز شکوفاست بین آدمها

کسی به خاطر پروانه ها نمی میرد

تب غرور چه بالاست بین آدمها

و از صدای شکستن کسی نمی شکند

چه قدر سردی و غوغاست بین آدمها

میان کوچه دلها فقط زمستان است

هجوم ممتد سرماست بین آدمها

ز مهربانی دلها دگر سراغی نیست

چه قدر قحطی رویاست بین آدمها

کسی به نیست دلها دعا نمی خواند

غروب زمزمه پیداست بین آدمها

و حال آینه را هیچ کس نمی پرسد

همیشه غرق مداراست بین آدمها

مگر که کلبه ی دلها چه قدر جا دارد

چه قدر راز و معماست بین آدمها

چه ماجرای عجیبیست این تپیدن دل

و اهل عشق چه رسواست بین آدمها

چه می شود همه از جنس آسمان باشیم

طلوع عشق چه زیباست بین آدمها

میان این همه گلهای ساکن اینجا

چه قدر پونه شکیباست بین آدمها

تمام پنجره ها بی قرار بارانند

چه قدر خشکی و صحراست بین آدمها

وکاش صبح ببینیم که باز مثل قدیم

نیازو مهر و تمناست بین آدمها

بهار کردن دلها چه کار دشواریست

و عمر شوق چه کوتاست بین آدمها

به خاطر تو سرودم چرا که تنها تو

دلت به وسعت دریاست بین آدمها

مریم حیدرزاده

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387 15:37 توسط ستاره |

afhdo3.gif

+ نوشته شده در شنبه پنجم مرداد 1387 12:11 توسط ستاره |

در دستانم دو جعبه دارم که خدا آنها را به من هدیه داده است .

او به من گفت :

غم هایت را در جعبه ی سیاه و شادی هایت را در جعبه ی طلایی جمع کن .

من نیز چنین کردم و

غم هایم را در جعبه ی سیاه ریختم و شادی هایم را در جعبه ی طلایی !

با وجود اینکه جعبهی طلایی روز به روز سنگین تر می شد ،

از وزن جعبه ی سیاه کاسته می شد !

در جعبه ی سیاه را باز کردم و با تعجب دیدم که ته آن سوراخ است !

جعبه را به خدا نشان دادم و گفتم :

پس غم های من کجا هستند ؟!

خداوند لبخندی زد و گفت :

غم های تو اینجا هستند ، نزد من !

از او پرسیدم : خدایا چرا این جعبه ها را به من دادی ؟ چرا این جعبه ی طلایی و این جعبه ی سیاه سوراخ را ؟

وخدا فرمود : فرزندم ، جعبه ی طلایی برای آن است که قدر شادی هایت را بدانی و جعبه ی سیاه ، تا غم هایت را رها کنی !

+ نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387 20:58 توسط ستاره |

بغض چشمانم زمین را خیره کرد 

                                    روز را اندک زمانی تیره کرد

                                    دست تنهایی گلویم را فشرد

                                               هیچ کس با من در اینجا غم نخورد

                                                         تا که اشکم در میان خواب مرد

خواب دیدم روز بود

             شایدم دیروز بود

                            در کلاسی غرق صد ها آرزو

                                           نقش لبخندی برایم زنده بود

ناگه از خوابم پریدم ناگهان

                      دامنی از اشک دیدم ناگهان

                                        گفتم ای دارنده ی هر دوجهان

                                                          این چه بود و آن چه بود.........

                                                                   قسمت ما را چرا کردی چنان

                  اینچنین پاسخ مرا آمد به گوش

                                                      شکر گوی و دل ببند و لب خموش....................

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387 15:45 توسط ستاره |

بیا به کوچه های مدینه سری بزنیم

به خانه ای که درش سوخته دری بزنیم

خبر رسیده که این روزها علی(ع) تنهاست..

بیا به خانه بی فاطمه(س) سری بزنیم...

ایام شهادت ام ابیها حضرت فاطمه زهرا (س) تسلیت باد

التماس دعا..

خدایا تا پاکم نکردی خاکم مکن..

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387 21:22 توسط ستاره |

گیرم که در باورتان به خاک نشسته ام
و ساقه های جوانم از ضربه های تبرهایتان زخم دار است
با ریشه چه می کنید ؟
گیرم که بر سر این باغ بنشسته در کمین پرنده ای پرواز را علامت ممنوع می زنید
با جوجه های نشسته در آشیان چه می کنید ؟
گیرم که می کشید
گیرم که می برید
گیرم که می زنید
با رویش ناگزیر جوانه چه می کنید ؟!

+ نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387 12:41 توسط ستاره |

 

آرزویم اینست:


نتراود اشک در چشمان تو هرگز مگر از شوق زیاد


نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز

و به اندازه هر روز هر لحظه
تو عاشق باشی
عاشق آنکه تو را می خواهد


و به لبخند تو از خویش رها می گردد
و تو را دوست بدارد
به همان اندازه
که دلت می خواهد ...

 تــــــــــــولدت مبــــــــــــارک

 

 

 


  

چه لطیف است حس آغازی دوباره

و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس...

و چه اندازه عجیب است ، روز ابتدای بودن!

و چه اندازه شیرین است امروز...

روز میلاد...

روز تو

روزی که تو آغاز شدی

آره امشب شب شادی و شور 
شب عشق شب جشن و سرور
امشب آسمون پر از ستارست
ماه خوشگل من غرق نوره
امشب همه جمعند توی خونه
پره رو دامنت گلای پونه
عطر تن تو عطر بهار
چقدر دوست دارم خدا میدونه
حالا نوبت فوت کردن شمعاس
میدرخشی تو جمع مث الماس
همه بگن مبارک ایشالله
تولد تو جشن همه گلهاس
تولدت مبارک گل پونه
گل عزیز من یکی یدونه
همه ترانه هام پیشکش چشمات
دلم میخواد فقط از تو بخونه

 

 www.amirsemnani.com/tavalod/index.htm

  

 

I Love You

 

دنیا را برایت شاد شاد و شادی را برایت دنیا دنیا آرزومندم

 

  

 

روز میـــــــــلادت مبـــــــــــارک

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387 9:23 توسط ستاره |

از بهاران کی شود سرسبز سنگ؟!                           

                        خاک شو تا گل بروید رنگ رنگ

سال ها تو سنگ بودی دلخراش!                              

                        آزمون را یک زمانی خاک باش!

                                                                         (مولانا)       

  

سلام ای سال نو

ای وامدار لحظه های روشن فردا

خداحافظ تو را ای کهنه سال، ای خاطرات شاد و نازیبا

سلام ای سبزی و آب زلال و سایه های بید

هلا ای آفتاب پاک پر امید

خداحافظ تو را یلدا و شب های زمستانی

 

خدایا،کاسه تقدیر آوردم

ونجوا گونه،قاشق می زنم تا صبح

عطا کن قسمت من را تو بهروزی

به قدر ظرف من،نه

قدر مهر چون تو معبودی

کریما،روزی ام را عاشقی فرما

خدایا،قطره اشکی عطایم کن

ببارم گاه گاهی،رو به درگاهی

خدایا سال ها ولحظه های رفته ام،رفتند

مرا اینک،تو سال و لحظه های با سعادت،هدیه ام فرما

به من آرامشی،مهری،عنایت کن

یقینی مرحمت فرما

بفهمم تا خدا،یک،یاخدا،باقی ست

و روحی،تا به پرواز آورد،این جسم خاکی را

خدایا، باور افسردگان را،چون بهاران،زندگانی ده

و روح خسته گان را هم،خروشی

جاودانی ده

هر آن کس راکه با هجر عزیزی امتحان کردی

به یاد خاطراتش،عاشقانه زندگی کردن،تلافی کن

حبیبا،سال نو را

سال نور و عاشقی فرما

بزرگا،زندگی کردن،نشانم ده

و راه و رسم دل دادن،ستاندن،پیش پایم نه

به کامم لذت با هم نشستن،مهرورزیدن عنایت کن

                                                          (کیوان شاهبداغی)

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 19:0 توسط ستاره |

اي ستاره اي كه پيش ديده مني !
باورت نمي شود كه‌ : در زمين

هر كجا به هر كسي مي رسي

خنجري ميان مشت خود نهفته است

پشت هر شكوفه تبسمي

خار جانگزاي حيله اي شكفته است
!
آن كه با تو مي زند صلاي مهر

جز به فكر غارت دل تو نيست
.

اي ستاره
ما سلام مان بهانه است

عشق مان دروغ جاودانه است

در زمين زبان حق بريده اند
حق : زبان تازيانه است
.
و آن كه با تو صادقانه دردل كند
هاي هاي گريه شبانه است

+ نوشته شده در سه شنبه سی ام بهمن 1386 11:41 توسط ستاره |

قصه گو بگو خدا دعامونو شنید یا نه ؟

اون قناری که بالش شکسته بود .پرید یا نه؟

قطره ی شبنمی اشکای اون آهو خانم

آخرش از پشت بغض کوچیکش چکید یا نه؟

اون کبوتر که همش دلش می خواس خواب ببینه

اون چی شد نفهمیدم .که آخرش خواب دید یا نه ؟

نقاشه آخر واسه نجات اون دختر ناز

آخرین برگو روی درختشون کشید یا نه ؟

عاشقی که عمری بود سر دو راهی مونده بود

آخرش از یکی از خاطرخواهاش برید یا نه ؟

باغبون که از غم غنچه ها خوابش نمی برد

قصه گو .وقتی که دی شد .آخرش خوابید یا نه ؟

ابری که همش واسه گل و درختا ناز می کرد

آخرش تو سرزمین خشکشون بارید یا نه ؟

اونجا که خورشید خانوم سالی یه بار سر نمی زد

همه دعوتش می کردن آخرش تابید یا نه؟

دختری که آرزوش بود عروسک داشته باشه

مادرش آخر براش عروسکو خرید یا نه ؟

من خوابم برده و آخراشو یادم نمی یاد

آخر قصه کلاغه .به خونش رسید یا نه ؟؟

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم بهمن 1386 11:29 توسط ستاره |

دستمال کاغذی به اشک گفت قطره قطره ات طلاست

یک کم از طلای خود حراج می کنی؟

عاشقم با من ازدواج می کنی؟

اشک گفت : ازدواج اشک و دستمال کاغذی!

تو چقدر ساده ای خوش خیال کاغذی!

توی ازدواج ما تو مچاله می شوی چرک می شوی و تکه ای زبا له می شوی
پس برو و بی خیال باش
عاشقی کجاست !
تو فقط دستمال باش
...
دستمال کاغذی دلش شکست گوشه ای کنار جعبه اش نشست

گریه کرد و گریه کرد
در تن سفیدو نازکش دوید خون درد

آخرش دستمال کاغذی مچاله شد
مثل تکه ای زباله شد
او ولی شبیه دیگران نشد
چرک و زشت مثل این و آن نشد
رفت اگرچه توی سطل آشغال
پاک بودو عاشق و زلال
او با تمام دستمال های کاغذی فرق داشت

 چون که در میان قلب خود دانه های اشک داشت

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم آذر 1386 18:27 توسط ستاره |

خيلي وقته كه باهات حرف نزدم. خيلي ميگذره از آخرين صحبتهايي كه با هم داشتيم. خيلي وقته كه مهر سكوت به لبهام زدم و خاموش شدم. خيلي ميگذره كه ديگه به درد هاي دلم توجهي ندارم و نمي نويسمشون!حرفها روي دلم تلمبار شده. شده يه عقده ي سنگين كه نمي ذاره نفس بكشم!اما حالا مي خوام باهات حرف بزنم. مي خوام هر چي دارم بريزم رو دايره. مي خوام اعتراف كنم و به ياد بيارم .
يادته قديما چقدر با هم صميمي بوديم؟ يادته چقدر برات مي نوشتم؟ هروقت دلم مي گرفت مي اومدم پيشت با يه قلم و كاغذ و چند قطره اشك! مي نوشتم و زار مي زدم . بعد از اون آروم مي شدم و مطمئن بودم كه صداي بي صدامو شنيدي!شنيدي كه آرومم كردي. يادته چقدر باهات درد دل مي كردم؟بعضي وقتا با تمام وجودم حست مي كردم اون لحظه هايي كه به دادم مي رسيدي
.
يادته چقدر شرمنده و پيمان شكسته اما اميدوار مي اومدم در خونت مي نشستم زانوهامو بغل مي كردم و زار زار گريه مي كردم تا رحمتت شامل حالم بشه و منو ببخشي؟

يادته چقدر اشك مي ريختم تا دوباره به اين بنده ي گناهكارت يه نيمه نگاهي بندازي؟
يادته كه اميدمو نااميد نمي كردي و بهم شوق بودن مي دادي؟
اون روزهايي رو يادم مياد كه به قلبم الهام ميشد كه يه اتفاقي داره مي افته و آگاه مي شدم از اون موضوع!!! اون اتفاق مي افتاد و من چه حس بي نظيري بهم دست مي داد و چقدر خودمو بهت نزديك مي ديدم.
چقدر خطا كردم چقدر بخشيدي.چقدر نااميد شدم چقدر اميد دادي.چقدر پيمان شكستم چقدر چشم پوشي كردي .چقدر گناه كردم چقدر بخشيدي و به روم نياوردي
.
اون لحظه اي كه همه جا رو سياه مي ديدم تو بهم يه نقطه ي روشن رو نشون مي دادي و شوق حركت به سمت نور رو در درونم زنده ميكردي مي رفتم و باز هم به تو مي رسيدم!از يك نقطه به چشمه ي زلال نور و معرفت
!
چه شبهايي كه سرافكنده و سربه زير با دلي شرمنده و رسوا اما اميدوار اومدم و منو پذيرفتي. چه شبهايي كه صدات كردم و تو سكوتم فرياد زدم و اشك ريختم و ياريم كردي. چه شبهايي كه شرمنده از كردارم نادم زمزمه مي كردم (الم يعلم بان الله يري) اشك مي ريختم و طلب بخشش كردم و قلبم يقين داشت كه بخشيده مي شم
.
تو چه لحظه هاي سختي با به ياد آوردن (ادعوني استجب لكم) دلم آروم مي گرفت و دل مي دادم به مصلحت انديشي تو. چرا كه ايمان داشتم هرچه مقدر كن همون خير و صلاح. چه لحظه ها و ساعتهايي باهات خلوت مي كردم حرف مي زدم درد دل مي كردم اشك مي ريختم و مطمئن بودم كه صدامو مي شنوي و
.....
حالا كه بزرگتر شدم. حالا كه بيشتر از قبل مي دونم و درك مي كنم. حالا كه بيشتر از قبل بهت احتياج دارم ديگه نه مي تونم حرف بزنم نه مي تونم بنويسم و نه حتي اشك بريزم
!!!!!!!!!!!!
چي شد اون صفايي كه باهاش زندگي مي كردم؟ اي كاش بزرگ نشده بودم
!!!!!!!!!!!!
اي كاش فاصله ها برداشته بشه! اي كاش دلم از دوريت بيشتر بلرزه ! اي كاش يادم بمونه كه هميشه منو مي بيني و هيچ كدوم از رفتار و كردارم از ديدت پنهان نيست! اي كاش دوباره اون رقت قلبي رو بدست بيارم!!! اي كاش دوباره اون اشكها رو بهم هديه كني! اي كاش دوباره دلم از بي با تو بودن ها بلرزه و بيقرارم كنه! اي كاش يك بنده ي مخلص باشم برات
!
خيلي شرمنده و سرافكنده ام اين منت رو به سرم بذار و كمكم كن كه انسان باشم
.
چقدر دلتنگتم خدا جون...............

 

خداا....   

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مهر 1386 10:19 توسط ستاره |

دیگر نه پایی دارم كه پا به پای بودنت بدوم،
نه نگاهی كه در انتظارت بمانم.
واژه ها را هم پیدا نمی كنم
.
این دستها هم، دیگر از سرما یخ زده است
!
كمی دورتر از حضور خیال من و تو، پچ پچ ها را می شنوی؟
!
می گویند :اگر نباشی بغضم سبك می شود
.
آنوقت تنها من می مانم و من
.
آنوقت دیگر نه فریاد می كنم نه سكوت
.
آنوقت دیگر پاهایم آبله نمی زند از این همه دویدن پی ات
.
می گویند اگر نباشی به هیچ كجای من و این دنیا بر نمی خورد
.
آنوقت فقط من می مانم و این همه شعر كه می دانم در انتظار نگاهم هستند
.
آنوقت فقط من می مانم و این همه دلتنگی هایی كه بیقرار ِبودنم می شوند
.
آنوقت فقط من می مانم و این همه نگاه كه می دانم برای فردایشان دستهایم را می خواهند
.
می گویند :اگر نباشی، خنده با نگاهم آشتی می كند
!
می گویند :اگر نباشی، دوباره به یاد می آورم بهار كی از راه می رسد
!
می گویند اگر نباشی،
...
نگاه از من پنهان نكن
!
آنها می گویند
.
اما من
...
هنوز هم همه فصلها را تنها پاییز می بینم،

هنوز هم دلم هوای باران دارد و دلتنگی های شبانه.
هنوز هم در پی عطر یاس هستم و هق هق نبودنت
.
هنوز هم دستهایت را می خواهم
.
و هنوز هم... د... و... س... ت
... ... ... ... ... .
اما
...
باور كن خسته ام …باور کن !!!

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386 13:29 توسط ستاره |

 

چه جمعه ها که یک به یک غروب شد نیامدی

چه بغض ها که در گلو رسوب شد نیامدی

خلیل آتشین سخن،تبر به دوش بت شکن

خدای ما دوباره سنگ وچوب شد نیامدی

برای ما که خسته ایم و دل شکسته ایم،نه!

ولی برای عده ای چه خوب شد، نیامدی

تمام طول هفته را به انتظار جمعه ام

دوباره صبح، ظهر، نه !!

غروب شد،نیامدی...

می آید...

     وکلمه انتظار از واژه نامه ها حذف خواهد شد

+ نوشته شده در سه شنبه ششم شهریور 1386 20:0 توسط ستاره |

 

دوستان شرح پریشانی من گوش کنید

داستان غم پنهانی من گوش کنید

قصه ی بی سرو سامانی من گوش کنید

گفت و گوی من حیرا نی من گوش کنید

شرح این آتش جان سوز نگفتن تا کی

سوختم، سوختم این راز نهفتن تا کی

روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم

ساکن کوی بت عربده جویی بودیم

عقل و دین باخته، عاشق رویی بودیم

بسته ی سلسه ی سلسه مویی بودیم

کس در آن سلسه غیر از من ودل بند نبود

یک گرفتار از این جمله که هستند نبود

نرگس غمزه زنش این همه بیمار نداش

سنبل پر شکنش هیچ گرفتار نداشت

این همه مشتری و گرمی بازار نداشت

یوسفی بود، ولی هیچ خریدار نداشت

اول آن کس که گرفتار شدش من بودم

باعث گرمی بازار شدش من بودم

عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او

داد رسوایی من، شهرت زیبایی او

بس که دادم همه جا شرح دلارایی او

شهر پر گشت زغوغای تماشایی او

این زمان عاشق سر گته فراوان دارد

کی سر برک من بی سرو سامان دارد؟

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم تیر 1386 21:14 توسط ستاره |

بگذارحرفهايمان همچنان در نگاه من و در سكوت مبهم چشمان تو
پاك باقي بماند،اين نهايت زيبايست براي من كه هر لحظه به تو
بينديشم وشايد براي تو كه بداني،دلي برايت بتپد و صميمانه درودت
بفرستد .
بگذار هر دو جدا از هم و دور از هم در شور و شوق دوست داشتن

ها،منتظر بمانيم كه انتظار معني وسيعي است در جريان زندگي
و چه سخت است انتظار وصال تو ... !

 

تقدیم به نورا دوست عزیزم.و.خواهر..

سحر جان این پست تقدیم تو عزیز...

و همشهری(عصاره) و...

 

  

 

+ نوشته شده در شنبه دوم تیر 1386 10:52 توسط ستاره |

یاس کبود...

آن یار کزو خانه ما جای پری بود

سر تا قدمش چون پری از عیب بری بود

یا زهرا شفای بیمار ما ...

شهادت حضرت فاطمه برشما عزیزان تسلیت...

برای شفای بیماران دعا کنیم..(۲۹ روز تو کما)

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم خرداد 1386 12:44 توسط ستاره |

ماهی شده بود باورش تور اگه بندازن سرش میشه عروس ماهی ها

شاه ماهی میشه همسرش

ماهی باورش نبود تور اگه بندازن سرش

نگاه گرم ماهیگیر میشه نگاه آخرش

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386 10:6 توسط ستاره |

سلام  بچه ها

 یکشنبه ۲۳ اردیبهشت تولد وبلاگم بود .

نتونستم آپ کنم ..یعنی حوصله نداشتم

امروز امدم آپ کردم ..

تولد وبلاگمو تبریک بگم...

 الان یک سال میگذره..

گریه هایم بی صداست

عشق من بی انتهاست

ردپای اشکهایم را بگیر

تا بدانی خانه عاشق کجاست...

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386 19:14 توسط ستاره |

 

 

نمي دونم از كدوم ستاره مي بيني منو


چشماتو مي بندي و دوباره مي بيني منو


بار بغض جمعه هاي ناگزير و بي صدا


خيلي خسته ام باورم كن دنيا زندونه برام


توي كوله راه چشمام عطر بارون بوي سيبي


واسه عاشقونه موندن تو همون حس غريبي


تو همون حس غريبي كه هميشه با مني


تو بهونه ي هر عاشق واسه زنده موندني


تو اميد انتظاري تو دلهاي نااميد


مثل ديدن ستاره تو شبهاي ناپديد


چه غريبونه گذشتن جمعه هاي سوت و كور


هنوز اما نرسيديد اي تجلي ظهور


با تو ام با تو كه گفتي تكيه گاه عاشقايي


مي دونم يه نوري , ساده اي بي انتهايي


مثل لالايي بارون تو كوير بي صدايي


تو خود عشقي , مي دونم ناجي فاصله هايي


تو همون حس غريبي كه هميشه با مني


تو بهونه ي هر عاشق واسه زنده بودني


عمريه دلم گرفته گله دارم از جدايي


غائب هميشه حاضر تو كجايي تو كجايي


تو كجايي تو كجايي ؟؟؟؟

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386 19:36 توسط ستاره |

تکيه به شونه هام نکن من از تو افتاده ترم 

ما که به هم نمي رسيم بسه ديگه بزار برم

کي گفته بود به جرم عشق يه عمري پرپرت کنم

حيف تو نيست کنج قفس چادر غم سرت کنم

من نه قلندر شبم نه قهرمان قصه ها

نه برده اي حلقه به گوش نه ناجي فرشته ها

من عاشقم همين و بس

غصه نداره بي کسيم

قشنگيه قسمت ماست

که ما به هم نمي رسيم

+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386 12:35 توسط ستاره |

دلم خیلی گرفته - الان اینجا نشستم

تا شاید اوون ببینه که من منتظر هستم

دلم خیلی گرفته آخه چون خیلی تنهاست

برای نیم نگاهی چشام همیشه دریاست

دلم می گه میمیرم اگه این جوور تمووم شه

که من اینجا بموونم - اوونم اونجا فنا شه

آخه ما خیلی وقته با هم دوست و رفیقیم

ولی تا بووده اینه می گن بی هم میمیریم

ولی من دوست ندارم که از دستش رها شم

اوونم اینو می دوونه که هر آن من فداشم

نمی دوونم چرا ما فقط این جوور اسیریم

آخه می دوونی انگار بدوون هم میمیریم

شاید دیدی یه وقتی دلت تند تند می گیره

فقط چارش همینه - اوون توو بغل بگیره

تا وقتی که باهاشم اصلا نیستم توو دنیا

همش می گم بموونن سر جاشوون ساعت ها

تو چشماش یه محبت یه نور یا که یه عشقه

نمی دوونم چی هستن گموونم یه طلسمه

به دل می گم صبور باش تو آخر مال اوونی

می گه تا کی بموونم مگه تو نمی بینی

که دائم توو هراسم که از من دوور نباشه

اگه رووزی نباشم دلش ازم جدا شه

اگه که یه غریبه اوونو ازم بگیره

می میرم  و می سووزم بازم می گی عجیبه؟

نمی دوونم خدایا دلم بازم گرفته

چرا ما این همه دوور چرا شدیم بازیچه

خدا خودت کمک کن- ما هر دوموون می دوونیم

اگه بخوای تا ابد کنار هم می موونیم

اگه بخوای می توونی کمک کنی تا ما هم

با هم باشیم نه اینکه بگیریم زانووی غم

خدا - خدا می شنوی باهات دارم سخن ها

بگوو بگوو که داری هواموونو از بالا

خدا دلم گرفته بهش بگوو  ردیفه

بگوو که ما می توونیم با هم باشیم همیشه

خدا بگوو  . . .

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم فروردین 1386 22:31 توسط ستاره |

 بهترین آرزوها..

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم فروردین 1386 13:56 توسط ستاره |

دوباره آخر سال...

دوباره آخر یک راه...

دوباره باید جهان را ادامه دهیم...

خدایا ....................................

 سال نو مبارک........

امیدوارم سال خوبی براتون باشه..........

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385 16:16 توسط ستاره |

  اي بي من!

          

             دنيا كوچكتر از آن است كه با

                 

                             خداحافظي من و جدايي تو /

                        

                            با رفتن تو و ماندن من /

                          

                                                                   فاصله ها زياد شود...!

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385 16:15 توسط ستاره |

من ديدم

 

     تو را كه لبخند مي زدي به احساس من

 

من شنيدم

 

   كه هزار بار مي گفتي : "دوستت دارم"

 

من احساس كردم   

 

   كه دستان لرزانم را گرفتي و… تابستان شدم!

 

من ديدم.شنيدم و از اعماق وجودم احساس كردم…

 

من…

 

*  *  *

 

اين فلسفه بيدار شدن از خواب

                                     عجيب مرا مي آزارد !!!

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385 16:14 توسط ستاره |

هيچ کس با من در اين دنيا نبود

 هيچ کس مانند من تنها نبود

 هيچ کس دردي ز دردم بر نداشت

بلکه دردي نيز بر دردم گذاشت

 هيچ کس فکر مرا باور نکرد

خطي از شعري مرا از بر نکرد

 هيچ کس معناي آزادي نگفت

در وجودم رد پايش را نجست

هيچ کس آن يار دلخواهم نشد

 هيچ کس دمساز و همراهم نشد

 هيچ کس جز من چنين مجنون نبود

 در کلاس عاشقي دلخون نبود.

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم اسفند 1385 20:9 توسط ستاره |

آدمـک آخــرِ دنيــاست
بخند آدمـک مـرگ هـمين جاست
بخند آن خـدايی که بـزرگش خوانـدی
به خـدا، مثـل تـو تنهـاست
بخند دستخطی کـه تـو را عاشـق کرد
شوخـیِ کاغــذی ماسـت
بخند فکر کن دردِ تـو ارزشـمند است
فکر کن گريـه چـه زيباست
بخند صبحِ فردا به شبت نيست که نيست
تـازه انگار کـه فـرداسـت
بخند ، راستـی......
آنچـه بـه يــادت داديم پَر زدن نيست

......
کـه درجاسـت
بخند آدمــک نغمــه آغــاز نخوان
به خــدا آخــر دنيـاست
.......
بخند......

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اسفند 1385 17:8 توسط ستاره |

دوباره در سرم فکر سفر دارم هوای سرزمین های دگر دارم

من از بیهوده موندن خسته ام خسته هوای رفتن و رفتن به سر دارم

همیشه یک جا موندن خستگی داره همش یک قصه رو خوندن خستگی داره

همش یک آرزو رو این ور اون ور به دنبالت کشوندن خستگی داره

دیگه از شور هر گریه نمیگریم دیگه با شوق هر خنده نمی خندم

میرم همراه (کلی&کولی)های آواره به این جا به اون جا دل نمیبندم

من از موندن دیگه هیچی نمیدونم من آواز قدیمم رو نمیخونم.

 

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اسفند 1385 21:7 توسط ستاره |

وسط باغچه خیالش یه حوض بزرگ درست کرده بود یه حوضی که خالی بود و نمی خواست آنرا با اب شیرین پر کند

نمی خواست ماهی سرخ توش شنا کند!!!

می خواست حوض زندگیشو با اب دیده پر کند.

دیده ای که گاهی غم دیده بودو گاهی شادی و هر بار به خاطر یکی از انها اشک ریخته بود.

دیگر نمی خواست آب دیده اش روی زمین بریزد نمی خواست روی خاک بریزد نمی خواست پا رویش بگذارد و گل درست کند

 می خواست یه جائی داشته باشد که هر بار اشک میریزد اشکهاشو جمع کند.

به خیالش این تنها آبی هست که همیشه زلال میماند میخواست حوض خیالاتش همیشه پاک و تمیز باشد.

پس تصمیم گرفت حوض خیالاتشو بسازد

 اما قبل از اینکه شروع به ساختن آن بکند

 رو به آسمان کردو گفت:

 خدایا میخواهم این حوض فقط از آب دیده ام پر شود!

پس به ابرهایت بگو در این حوض گریه نکنند!

 این حوض برای اشکهای من هست.

وبه خورشیدت بگو اشکهایم را ندزدد!

 بگو به این حوض کاری نداشته باشد و حتی نگاهش به آن نیافتد.

خدا لبخندی زدو گفت : این حوض خیالات توست و من هرگز نمیگذارم کسی به خیالات تو نزدیک شود.

یک روز که مشغول ساختن حوض خیالاتش بود فرشته ای کنارش آمد و ازش پرسید:

چرا میخواهی اشکهایت را جمع کنی ؟

همینطور که حوض خیالاتشو می ساخت گفت :

برای اینکه تا روزی که این حوض از اشکهایم پر شود من امیدوار خواهم بود و از خدای خود ناامید نخواهم شد.

برای همین می خواهم حوضی بزرگ بسازم و قطره قطره اب دیده در آن بریزم انقدر بزرگ تا هیچوقت پر نشود.

فرشته لبخندی زد و گفت:

جالب است اما

چرا بدون ساختن حوض خیال بدون جمع کردن اب دیده  در آن نمی توانی امیدوار باشی؟

پاسخ داد:

 چون هر بار که اشکهایم زیر پاهایم رفتند هر بار که محو روزگارم شدند هر بار که مردند و فنا شدند  دلم از زندگی گرفت و احساس کردم مروارید های هستیم را یکی پساز دیگری از دست میدهم  بدون آنکه به گنج اصلی زنگیم رسیده باشم.

خواستم آنها را جمع کنم تا دیگر دلم از نابودیشان نگیرد و به خاطر نیست شدنشان امیدم را از دست ندهم.

فرشته لبخندی زد و گفت :

کار عجیبی میکنی و من تابه حال هیچ انسانی را ندیدم که قطره های اشکش را  در حوضی جمع کند تنها برای اینکه به خداوند امیدوار بماند!

اما یک سوال از تو دارم و ان اینست که آدمی در طول زندگیش بارها و بارها به خاطر شادی و غم میگرید پس حوض خیالات تو روزی پر خواهد شد

فراموش نکن که هر چیزی در دنیا ظرفیتی دارد .

آن وقت چه میکنی؟

گفت : گمان نمی کنم آن روز در جهان باشم و پر شدنش را ببینم و بعد لبخندی زدو گفت: محال است تا زمانی که زنده ام این حوض بزرگ پر شود.

و دوباره به کارش مشغول شد.

فرشته لبخندی زد و گفت:

 هیچ محالی محال نیست.

چشم برگرداند و از فرشته خبری نبود او رفته بود.

باز به یاد حرف فرشته افتاد خنده ای بلند کرد و به کارش ادامه داد.

حوض خیالاتش ساخته شد .

سالها گذشت نصف حوض پر شده بود!

چون بارها دلش شکسته بود و نه فقط قطره بلکه سیل اشک در حوض ریخته بود.

بیشتر قطره های اشک از برای غم بودند و قطره های اشک شوق خیلی کم بودند و گاهی حباب وار خودنمائی میکردند.

باور نمی کرد به این زودی نصف حوض از اشکهایش پر شده باشد.

رو به آسمان کرد گفت:

شاید کار ابرها باشد اما همینکه این را گفت یاد حرف خدا افتاد

 با خودش دعوا کرد و گفت :

خدا الکی با کسی عهد نمیبندد.

  بعد به یاد هر بار گریستنش افتاد و با خود محاسبه ای کرد

و دید همه اشکها مال خودش هست پس غمگین شد و برای همین غم  قطره ای دیگر از چشمش در اب دیده هایش ریخت و یک قطره دیگرنیز اضافه شد.

سالها گذشت حوض پر از اشکهای او شده بود

 می ترسید گریه کند میترسید قطره ای ار چشمش فرو بریزد چون او هنوز زنده بود و حوض خیالات و آرزوهایش پر شده بود

 و شاید فقط یک قطره میتوانست آنرا لبریز کند.

فرشته دوباره بعد سالها به کنارش آمد بغض را در گلویش و چشمانش دید

 و گفت:

میدانم که میترسی اما اگر نگذاری قطره اشکت فرو بریزد قلبت فرو میریزد

 و آنوقت بدون قلب چطور میتوانی عاشق باشی؟

با لرزشی در صدا گفت :

 اما اگر حوض لبریز شود من ناامید میشوم.

فرشته گفت :

تو نباید برای اینکه به خدا امیدوار باشی این کار را می کردی !

 اگر یادت بیاید سالها پیش همان روزی که خواستی حوض خیالت را بسازی

به تو گفتم که هر چیز ظرفیتی دارد

 تو باید به کمک خدا و اینکه هر لحظه با تو همراهست فکر کنی

  اینکه او تو را ناامید نمی کند تو باید بی انتها به خدا امیدوار باشی نه محدود به یک حوض از اب دیده.

اینبار اصلا نمی توانست به حرفهای فرشته بخندد

 برعکس می خواست گریه کند

 اما تردید او را در بر گرفته بود و میترسید خدا او را ناامید کند.

فرشته گفت:

 اگر به تو ثابت شود خدا تو را ناامید نمی کند قول میدهی این حوض را رها کنی و تا روزی که زنده هستی به خدا امیدوار باشی و امیدت را به خدا محدود نسازی؟؟؟؟

لبخندی زدو گفت:

 بله قول میدهم.

فرشته گفت : پس بگذار یک قطره اشک در حوض بچکد.

گفت اما فقط یک قطره آنرا سرازیر میکند و ...

مگر نگفتی قول میدهی پس بگذار خداوند به تو ثابت کند.

با شک و تردیدی بی انتها قطره اشک را از نگاهش رها کرد.

اما قبل از اینکه قطره به اب برسد کبوتری از شاخه بالای حوض پرید و پر آن روی حوض اب افتاد و قطره اشک روی آن ارمید و در آب فرو نرفت.

باورش نمیشد اما خدا به او ثابت کرد که نمی گذارد ناامید شود و درست در آخرین ثانیه نیست شدن قطره را نجات داد و حوض خیالاتش را لبریز نساخت.

و از آن روز دیگر نه حوضی ساخت و نه میترسید که ناامید شود

 زیرا حتم داشت خداوند هر لحظه با اوست و هرگز نمی گذارد او ناامید شود.

 

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اسفند 1385 21:34 توسط ستاره |

خاموش ميشوم و مكث می كنم تو آه می كشی


من گريه می كنم ديوانه می شوم


تو روی دفترم ، يك قلب می كشی يك راه می كشی


من روی راه تو صد اشك می چكم


تو قهر می كنی يك ماه می كشی ! من روی ماه را نقش " تو" می كشم

 .
تو ناز ميكنی . . . ـ آرام می شوم ـ


تو با مداد سبز آغاز می كنی يك راه ميكشی ، يك دشت ميكشی


يك عالمه فلوت پر آهنگ ميكشی .


من سنگ ميكشم با جوهر سياه تصويری از خودم دلتنگ ميكشم ..

.
بی رنگ می شوم ، چون سنگ می شوم


آزرده می شوم از دوری تو باز ، افسرده می شوم .


لبخند می زنی . . . و روی راه را ، يك " ضرب " می زنی !


من روی صورتت صد بوسه می زنم


ديگر نمی روی آرام می شوم


بيدار می شوم . . .

 

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اسفند 1385 18:34 توسط ستاره |

من از سرزميني مي آيم


سرا پا عشق


سرزمين مرغكان عاشق

 

 


سرزميني كه تنها يك رنگ بر آن

 

حكومت مي كند:


"سفيد"


رنگ پاكي ها


رنگ خلوص


رنگ بي رنگ بودن


بي ريا بودن


بي غل و غش بودن


كبوتران سرزمين من همه سفيدند


درياچه هاي زلال سرزمينم


با رقص قوهاي سفيد


عشق را به بي رنگي دعوت مي كنند


نجابت در سفيدي اسبان سرزمينم


خودي نشان مي دهد


ترا به اين سرزمين دعوتي ست


ترا آغوش به روي تمام سفيدي ها

بازست


بيا به سرزمين پاكي ها قدم بگذار


بياموز بي رنگ بودن را


و
فرياد زن :


" من همان بي رنگ بي رنگم"

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اسفند 1385 10:33 توسط ستاره |

می گن آسمون هفت طبقه داره

 

کی میدونه هر طبقه چند تا ستاره داره

 

می گن اگه آدم بخواد بشماره عددها  رو کم میاره

 

اما دل همه ستاره ها یِه غم داره

 

میدونی هر ستاره ِ با یِه ستاره چقدر فاصله داره

 

 اصلاً میدونی از یِه ستاره تا یکی دیگه چند تا ستاره راهِ

 

ستاره اُومده ِ تا بسوزه،

 

اُومده تا تنها باشه

 

یا اینکه همدم آدمهای تنها باشه

 

همیشه آدمها با ستاره ها حرف می زنند

 

اما شده یه آدم به حرف ستاره گوش بده

 

 ببینه دردش چیه ؟

 

غمِش چیه؟

 

چرا می سوزه و هیچی نمیگه؟

 

 درد ستاره دوری ِ ، دوری از ستاره ها ست.

 

ستاره ها هیچوقت نمی خوابند

 

اگه یِه روز خواب بیاد چشم یکی شون ،لحظه مرگ اونه

 

ستاره ها ی دیگه نگاش میکنن

 

تا خاموش بشه ، تن داغش سرد بشه

 

کاری  نمیتونن براش بکنن، آخه تکونم نمیتونن بخورن

 

فقط اشک می ریزن

 

هر قطره اشک ستاره می شه یک ستاره دنباله دار

 

میگن اگه ستاره دنباله دار دیدی آرزو کنی بهش میرسی

 

این دفعه اگه ستاره دنباله دار دیدی

 

 

آرزو کن که دیگه نمیره ستاره ایی

 

 

                                  ستاره هم میاد ،

 

                                                       عاشق میشه،

 

                                                                         می سوزه ،

 

 

                    آره ستاره ها هم اشک می ریزن!!!      

                            

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم اسفند 1385 21:32 توسط ستاره |

زندگی رو دووست دارم چون که باهام کار نداره

زندگی رو دووست دارم چون دیگه هیچ حال نداره

زندگی رو دووست دارم چون نمی گه کجا بوودی

زندگی رو دووست دارم چون دیگه هیچ جا نداره

زندگی رو دووست دارم چون نمی گه دووستم داری؟

زندگی رو دووست دارم چون دیگه احساس نداره

زندگی رو دووست دارم چون نمی گه بیا پیشم

زندگی رو دووست دارم چون دیگه غوغا نداره

زندگی رو دووست دارم چون نمی گه صبحت به خیر

زندگی رو دووست دارم چون دیگه خورشید نداره

زندگی رو دووست دارم چون نمی گه چرا دعا

زندگی رو دووست دارم چون دیگه قبله نداره

زندگی رو دووست دارم چون نمی گه حالا چرا؟

زندگی رو دووست دارم چون دیگه سهراب نداره

زندگی رو دووست دارم چون نمی گه سیب بخور

زندگی رو دووست دارم چون دیگه باور نداره

زندگی رو دووست دارم چون نمی گه  قایم بشو

زندگی رو دووست دارم چون دیگه دیوار نداره

زندگی رو دووست دارم چون نمی گه برف نمیاد

زندگی رو دووست دارم چون دیگه ابری نداره

زندگی رو دووست دارم چون نمی گه کلاغه پر

زندگی رو دووست دارم چون دیگه مریم نداره

زندگی رو دووست دارم چون نمی گه قشنگ شدی

زندگی رو دووست دارم چون که دیگه نا نداره

زندگی رو دووست دارم چون می دوونه دووسش دارم

زندگی رو دووست دارم چون دیگه آیا نداره...

 

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم اسفند 1385 21:20 توسط ستاره |

شب شده ساکته دوباره خوونه
 می گرده دل دنبال یک بهوونه
 می گرده باز گنجه ی خاطراتو
 پی یه حرف ناب و عاشقوونه
 عکس تو رو باز می ذاره رووبرووش
 که تا ته شب واسه تو بخوونه
 دلم توو التهابه که چه جووری
 قدر چشای نازتو بدوونه
 تو عصری که قحطی عطر یاسه
 اما به جاش دوست دارم گروونه
 کافیه اسمتو یه جا ببینم
 تا حس شعرم بزنه جوونه
من نمی توونم بگم اندازه شو
اینو فقط شاید خدا بدوونه
 محاله که عشق ما رو ندوونن
 برو سوال کن از گلای پوونه
 اگه بخوان خیلی کم از تو بگن
 می گن هموون که خیلی مهربوونه ؟
  مهم واسم تویی که اسم نازت
 با من یه جایی پشت آسموونه
اوونا نمی دوونن ستاره هاموون
 دوتاس ولی تووی یه کهکشوونه
 اینو بخون تا دوباره بدونی

 دیوونتم ، دیوونتم ، دیوونه

 

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم اسفند 1385 10:33 توسط ستاره |

بی تو مهتاب شبی

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم............

 

+ نوشته شده در شنبه پنجم اسفند 1385 10:1 توسط ستاره |

آيا كسي هست مرا ياري كند...؟

التماس دعا...

+ نوشته شده در شنبه هفتم بهمن 1385 12:47 توسط ستاره |

اشکات وپاک کن عروسک،حالا چه وقت زاریه

حالا که وقت گریه نیست، نگو چه روزگاریه

نگو برای غصه ها، اشکای تو یه مرهمه

اشکات وپاک کن عروسک،فرصت زندگی کمه

برای من که هر نفس، لحظه بی قراریه

طراوت خنده تو،طراوت بهاریه

من نمی خوام مثل صدف، تو موج گریه بشکنی

اشکات وپاک کن می بینی، عروسک شعر منی

عروسک شعرای من، کی گریه رو یاد توداد

کی گفت که تو گریه کنی ، گریه به چشمات نمی یاد

وقتی که اشکات می ریزن،رواون حریر گونه هات

می لرزه با هق هق تو، کوه صبور شونه هات

نزار بریزه اشک غم، روسبز نگاه تو

دوست ندارم گریه کنن، چشمای بی گناه تو

برای من که خسته ام،خنده تو یه مرهمه

اشکات وپاک کن عروسک،فرصت زندگی کمه

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم دی 1385 11:45 توسط ستاره |

یا علی..

عید بزرگ غدیر بر شما مبارک...

 

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم دی 1385 13:10 توسط ستاره |

..سلام..

به تمامی شمع هایی که در سوگ من آب می شوند

..سلام..

به تمامی یاسهای سفیدی که بعد از رفتن من پژمرده می شوند

..سلام..

به تمامی راز هایی که بعد از رفتن من سر بسته می مانند و

..سلام..

به تنها عشقی که برایش وبه خاطرش سوختم

اگر از شمع،قصد هجرت مرا بپرسی در سوگ

خط به خط..

حرفهایم آب خواهد شد.

اگر از اشک هایم دلیل بهانه هایم را بپرسی همه در سردی نگاهایت خشک خواهد شد

نمی دانم تولد مجدد نگاههایت را چگونه تبریک بگویم که با شکوفایی نگاههایت

مرگ آرزوهایم فرا رسید

نمی دانم چگونه خود را از نگاههایت پنهان کنم در حالی که

همیشه در قعر سکوتت پرواز می کردم

من ماندم که تو پرواز کنی اسیرهمیشگی درهای بسته

نگاههایت و دشمن همیشه دوست تو وقناری ساکت روزهای سرنوشت

وتنها ستاره خاموش در شب تاریک دلت...

بی نامترین غریبه دنیا......

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام آذر 1385 10:45 توسط ستاره |

اگه یه شب به آسمون نگاه کردی هیچ ستاره ای

نداشت من حاضرم تا صبح برات چشمک بزنم تا تنها

ستاره ی شبهات باشم !

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آذر 1385 8:4 توسط ستاره |

خدایا! یاری ام کن تا آوای نیایشم

تنها به سان بر هم خوردن سنج ها نباشد

تا میان گفتگو هایم با تو جدایی افکند

اگر عابدان همان قدر که در شکوه و

عیب جویی صرف وقت می کنند،

برای عبادت شان چنین می کردند،

در می یافتند که جای هیچ نکوهشی نمی ماند

آنهایی که با دیدن خورشید درخشنده

لب به نیایش نمی گشایند،

آن دم که توده ابرهای توفانی

انباشته می شوند

نمی دانند چگونه دست به دعا بردارند

کسی که می خواهد بیاموزد، چگونه متوجه

معنا وباطن امور باشد، کسی که

می خواهد بیاموزد، چگونه عبادتی به راستی

عبادت است، نخست باید بیاموزد

هر از گاهی در خلوت خود از مردم کناره بگیرد

عبادت بعضی از ما مانند شیطنت

بچه هایی است که در می زنند وفرار می کنند

این است آنچه خدای تعالی فرمود:«رستگاری تان

در ندامت و امید است،توانایی تان در خلوت

گزیدن و ایمان است.»

در حضور خدا آرام و شکیبا باشید

و به انتظارش بمانید

خدایا! چه با شکوه است نام تو در عالم خاکی.

+ نوشته شده در شنبه چهارم آذر 1385 10:48 توسط ستاره |

شب که خدا اسمونو ستاره بارون ميکنه   

واسه عروس نقره پوش شبُ چراغون ميکنه

پلکامو رو هم ميزارم ميرم به يه جاي ديگه

ميرم به يه فضاي خوب  توي يه دنياي ديگه

چشمه به چشمه رود به رود جاري ميشم تو لحظه ها

شبيه عطر گل ياس که ميپيچه توي هوا

چشمامو آينه ميکنم رو به تجلي خدا

هستي مو بهتر ميبينم با چشماي قبله نما

لب تشنه حقيقتم دل نميدم به هر سراب

چشم دل و وا ميکنم بيدار ميشم از توي خواب

چشمه به چشمه رود به رود جاري ميشم تو لحظه ها

شبيه عطر گل ياس که ميپيچه توي هوا

خروس موذن کيه؟؟؟چه رازي و داره ميگه

ميگه تو خواب غفلتيد بيدار بشيد ديگه بسه

جيک جيک گنجيشک رو درخت ايه به ايه توحيده

خدا واسه عبرت ما گنجيشکارو افريده

+ نوشته شده در شنبه ششم آبان 1385 12:7 توسط ستاره |

همـه رفتن کسـي دور و بـرم نيست
چنين بي کس شدن درباورم نيست

اگــر ايـن آخـر و ايـن عـاقبت بـود
بجز افسوس هوايي در سرم نيست

همه رفتن کسي با ما نموندش
کـسـي خـط دل مـا رو نخوندش

همــه رفتـن ولـي اين دل مـا رو
همونکه فکر نميکرديم سوزندش

چه حاشا کرده اين اندر نخواهش
چـه آيـا زنـده ايـم يـا جـون سپرده

چه حاشا صحبتي حرفي کلامي
چـه جـزو رفتـه هـايـي مـا نمانـده

عجـب بـالـا و پـاييـن داره دنيـا
عجب اين روزگار دل سرده با ما

يه روز دورو ورم صدتا رفيق بود
ولــي امـروز ببيـن تنهاي تنهام

خيال کردم که اين گوشه کنارا
يکــي داره هـواي کــار مــا را

يکي غمگين ميون دلسوز ما هست
نـداره آرزو آزار مـا رو

عـجـب بـالا و پايين داره دنيـا
عجب اين روزگار دل سرده با ما

يه روز دور و ورم صدتا رفيق بود
ولـي امـروز ببين تنهـاي تنهـام

تنهـاي تنهـام

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم مهر 1385 12:28 توسط ستاره |

...دلم گرفته...

...دلم گرفته...

به ایوان می روم وانگشتانم را

بر پوست کشیده شب می کشم

چراغ های رابطه تاریکند

چراغ های رابطه تاریکند

کسی مرا به آفتاب

معرفی نخواهد کرد

کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد

پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردنی ست...*

«فروغ»

+ نوشته شده در پنجشنبه ششم مهر 1385 21:0 توسط ستاره |

اول سلام به دوستای عزیزم ...ممنون که به کلبه فقیرانه من سر می زنید و منو با نظراتتون

شرمنده می کنید...

امیدوارم در تمام لحظه لحظه زندگیتون شادو خوش و سلامت باشید...

                                                                         «لهی آمین»                                     

 رمضان ماه نياز است، ماه نيايش است، ماه نور است و سرور، ماه مرهم زخمهاست، ماه رازهاي

عاشقانه به خالق بي همتاست، ماه خالص شدن قلبهاست، ماه تهي شدن از بدي هاست، ماه

نيازهاي عاشقانه است و در درياي بيكران عبادت همنواي لحظه هاي خوب اذان شدن، هم آغوش

نفس هاي دعاي سحر و همنواز آيه هاي آسماني...

از خدا ممنون وشاکرم که تا الان قسمتم کرد که در این ماه عزیز روزه بگیرم وامسال هم مرا باز به

مهمانی خود دعوت کرد...(تا الان از فردای خودم خبری ندارم)...

راستی یاد اونایی باشیم که پارسال در جمع ما بودنند ولی امسال نیستند...

یکیش پدر بزرگ عزیزم که پارسال در بین ما بودولی امسال جاش خیلی خیلی خالیست...

 رمضان، صميميت قلب ها را يادآور مي شود و پاكي ديدگان را مي آموزد و خالص شدن را در

دست هاي سرسبز نياز برايمان به نمايش مي گذارد.

رمضان، ماه بخشش قلبهاست. ماه التيام بخشيدن به زخم هاي روسياهان است. و ما روسياهان

همانند شب تيره، همواره خود را سراسيمه و آشفته مي يابيم. رمضان، ماه عظمت خالق است.

خالقي عظيم كه دشواري هاي روزگار را برايمان سهل و آسان مي كند و مهرباني ها را يادآور مي

شود.

اين ماه چقدر عزيز است، ماهي است كه تو ما را ميهمان خانه ات مي كني. تو چه زيبا به ما

آموختي كه وضوي نور بگيريم و «انا انزلنا» را زمزمه كنيم. انگار روح انسان عظيم تر از قبل مي

شود.

رمضان، ماه خودسازي قلبهاست، ماهي است كه ما بندگان روسياه به درگاهت پناه مي آوريم تا به

فريادمان برسي تا دستمان را بگيري، تا عشق و احساس را برايمان تفسير كني، تا آيه هاي

راستين عدالت را همراه با رسول وحي براي ما به ارمغان آوري، تا شب قدر را روحاني تر از

هميشه احساس كنيم و با حكمت هاي گران قدر مولا بيشتر آشنا شويم.

دستمان را بگير و ما را با تربتي كه نام مقدس تو در آن حك شده رهنمون ساز، ما را در خلوص

غرق كن و برترين هاي عالم را نشانمان ده تا ما جرعه نوش درياي معرفت و بي تاب اشعه هاي

مهرت باشيم و تشهد شكوفه هاي سپيد عبادت را برايمان به تصوير بكش تا صداي بال ملائك را

بشنويم و به ما آب حيات را بنوشان و مخلوق بودن را بياموز.

                                 خدایا تاپاکم نکردی خاکم مکن 

                                         (التماس دعا)

                                                (یا حق)                  

                                                                                       

                                                                                                              

+ نوشته شده در یکشنبه دوم مهر 1385 11:17 توسط ستاره |

هنوز بدرود نگفته ای

دلم برایت تنگ شده است

چه بر من خواهد گذشت

اگر زمانی از من دور باشی؟

هر وقت که کاری نداری انجام دهی

تنها به من بیندیش

من در رویا ی تو

شعر خواهم گفت

شعری در باره ی چشمهایت

و

دلتنگی...* 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385 14:24 توسط ستاره |

امشب بعض شکوفه هایم ترکیده است

می خواهم شرح سکوتم را برایت بنگارم .

التهاب روزهای انتظار را

خاموشی شبهای بی قراری ام را

و آوای غمناک مرغ عشقم را

پس با تمام وجودت ناله هایم را بشناس

و به خاطر بسپار

لحظه های پریشانی ام را

به یاد کبوترهایم که شعر  پرواز سر می دهند ..

نجوای نیلی می بخشم

با خاطره  روزهای رویش گل های وصلت خزانم را نوید بهاری دیگری می دهم

شوق وصال تو دیگر گونه های سرخ نیست

دیگر گیسوانش سیاهی را فراموش کرده اند !

 گفتی :

وقتی می آیم که آسمان صاف باشد تا محبتم را بر تو ببارانم

وقتی می آیم که غروب دنیا ساکت باشد تا عشق طوفانی ام را هدیه قدومت سازم

هنوز هم آسمان آبیست و غروب دریا غرق در سکون

باورت کرده بودم

چون گفته بودی عشق فرجام یک لبخند و تولد یک حادثه است

گفتی عشق از تبار باران است و کبوتران عاشق هم خیس از باران اند .

گفته بودی وقتی می آیی که پرستو ها افسانه کوچ را روایت کنند

وقتی که یاسهای سپید حدیث طراوت را، برگ هایش بنویسند .

گفته بودی وقتی می آیی که بی ترانگی دریا غرق در سکون باشد .

وقتی که درس زندگی را از باد آموخته باشم .

و محبت را از لبخند ، صداقت را از گل سرخ و راز را از گل شب بو

به احساس مثالمان سوگند همه را آموخته ام

اما تور ا در لحظه های ساکت انتظار گم کرده ام

یادت هست ؟

اسممان بهار نبود ، اما زمستانی بود برای زاییدن بهار که نوید بخش بهار است

رویاهامان سپید نبود اما ظلمی بود برای سپیدی سحر ، گفته بودی گل نرگس را بپرستیم که نوید بخش بهار است .

بهار را مقدس بداریم که سنبل وصال است .

وصال را دوست بداریم که مظهر پاکی است .

پاکی را عزیز بشماریم که آرمان کبوتر است ...

و تو ای مفهوم نیکویی آسمان ، تو ای معنای زندگی ،  و ای رنگین کمان آروزها

بیــــــــــا ...!

پس از آن همه ثانیه ها و دقیقه ها و روزها و سالهای انتظار و سکوت بازگرد .

بیا تا بر روی خـــاک ، بر روی آب ، بر روی پر پرندگان و بر روی رواق موج بنویسم :

که زندگی همرنگ کوچه باغ های آیینه است

بنویسم :

بوسه همرنگ آه است

محبت همزاد پروانه است و فراق همان انفجار پی در پی حباب است .

بنویسم :

که نوازش از تبار گونه های خیس است .

و حدیث دوستت دارم آزادی حصار سینه هاست

هنوز هم کنار دروازه شهر بی قراری هایم منتظر آمدنت هستم

تو گل نرگس بهارم بودی و هستی و خواهی ماند !

 

 

عید بزرگ مسلمین بر شما مبارک ! 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385 15:46 توسط ستاره |

مثل یک پرنده آزادم

دره ها را می پیمایم

واز جنگلها می گذرم

ودر آسمان خالی ، به پرواز در می آیم

بر شاخه ها می آرامم

وبر برجهای شهر می نشینم

درشهر ابری خانه دارم

همان شهر که خورشید

هر صبح در آسمان می سازد

وهر غروب ویرانش می کند..*

+ نوشته شده در جمعه دهم شهریور 1385 18:19 توسط ستاره |

                                              بچه ها     سلام   

  عجب ستاره بارونی این شبها...ولادت امام حسین...ولادت  حضرت ابولفضل العباس...

   ولادت امام زین العابدین...ولادت علی اکبر (ع)...و نیمه شعبان که تولد آقا امام زمان (عج)...

   که همه ما منتظر ظهور اون امام عزیز هستیم...خوب می خواستم یه تبریک جانانه نثار شما

   عزیزان کنم...امیدوارم توی این روزهای عزیز توی ایام شعبانیه هر چی از خدا می خواین بهتون

    بده...(آمین)...

راستی منو از دعای خیرتون بی نصیب نکنین...

آرزومند روزهای خوش برای شما دوستای گلمممم...

                                                                                   (التماس دعا)

                                                                                                         یا حق...

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم شهریور 1385 21:8 توسط ستاره |

کودک زمزمه کرد: (خدایا ! با من حرف بزن )

ویک چکاوک در مرغزار نغمه سر داد.

کودک نشنید.

او فریاد کشید (خدایا ! با من حرف بزن )

صدای آسمان غرومبه آمد.

اما کودک گوش نکرد.

او به دوروبرش نگاه کرد وگفت:

(خدایا ! بگذار توراببینم)

ستاره ای درخشید اما کودک ندید.

او فریاد کشید : (خدایا ! معجزه کن )

نوزادی چشم به جهان گشود .اما کودک نفهمید .

او از سر نا امیدی گریه سر داد وگفت:

(خدایا ! به من دست بزن بگذار بدانم کجایی)

خدا پایین آمد وبر سر کودک دستی کشید .

اما کودک دنبال یک پروانه کرد.

او هیچ در نیافت واز آنجا دور شد...*

+ نوشته شده در شنبه چهارم شهریور 1385 12:8 توسط ستاره |

 

مردی از جنس نور...

ستاره ای بدرخشیدو ماه مجلس شد            دل رمیده ما را انیس و مونس شد

نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت         به غمزه مسئله آموز صد مدرس شد

                                                 

                                                                ( مبعث رسول اکرم بر مسلمین مبارک)

 

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام مرداد 1385 14:23 توسط ستاره |

 

سکوت باز هم سکوت

سکوت را می پذیرم

اگر بدانم

روزی با تو سخن خواهم گفت

تیره بختی را می پذیرم

اگر بدانم

روزی چشمان تو را خواهم سرود

مرگ را می پذیرم

اگر بدانم

روزی تو خواهی فهمید

که «دوستت دارم»...

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385 12:53 توسط ستاره |

 

پدر گلم.....

تو به تکرار صدا می مانی

به گلی گمشده در فصلی سرد

وزمین سنگ صبور دل توست...

راز بو ییدن و بودن با اوست..

تو همان شبنم سرخی

که سحر گاهان بادست نسیم

بوسه می کاشت به پیراهن باغ

تو همان پنجره وا شده رو به بهار

و پر از همهمه پاک پرستو ها

حس سبزینه یک باغچه ای

در دل ثانیه ها....

چه بگویم:

تو همان حادثه ای....

                                 پدر دوستت دارم ...

                                                               تو همان حادثه ای....

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم مرداد 1385 12:32 توسط ستاره |

 

اگر عاشقیم

عشق ما نه از ماست

ونه برای ما

واگر شادیم

شادی ما از درونمان نیست

بلکه از زندگی است

واگر رنج می بریم

رنج ما اززخمهایمان نیست

بلکه رنج ما

در قلب طبیعت نهفته است...*

+ نوشته شده در سه شنبه دهم مرداد 1385 18:16 توسط ستاره |

دخترک خنده کنان گفت که چیست؟ 

راز این حلقه زر

راز این حلقه که انگشت مرا

این چنین تنگ گرفته است بِبَر

راز این حلقه که درچهرۀاو

این همه تابش ورخشندگی است

مرد حیران شد وگفت:

حلقه خوشبختی است ، حلقه زندگی است

همه گفتتند:مبارک باشد

دخترک گفت:دریغا که مرا

باز در معنی آن شک باشد

سال ها رفت وشبی

زنی افسرده نظر کرد بر آن حلقه زر

دید در نقش فروزندۀاو

روزهایی که به امید وفای شوهر

به هدر رفته ، هدر

زن پریشان شد ونالید که وای

وای، این حلقه که در چهرۀ او

باز هم تابش ورخشندگی است

حلقه بردگی وبندگی است...*

«فروغ»

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم مرداد 1385 17:29 توسط ستاره |

می گفت: آنقدر دوستت دارم که اگر بگویی بمیر می میرم

باور نمی شد فقط یه امتحان ساده به او گفتم :بمیر

سالهاست در تنهایی پژمرده ام

کاش امتحانش نمی کردم...!!

 

+ نوشته شده در شنبه سی و یکم تیر 1385 12:9 توسط ستاره |

ای مضمون آب وآیینه،

 

ای نجابت سبز،

 

ای رایحه صبح.

 

خورشید رو به تو نمازمی گذارد،

 

و مهتاب بر بوریای ساده تو به تمنا می نشیند.

 

ای بلندای قامت سپیده ،

 

ای مفهوم سبز ولایت

 

میلاد تو ، تولد دوباره «نور» است،

 

تولد یک کهکشان حماسه وغرور،

 

یک آسمان صداقت ونور،

 

یک جهان نور نور.

 

 

ای «زهره»

 

ای «زهرا»

 

ای صداقت محمد(ص)

 

ای زبان «علی(ع)»

 

ای اسطور مهر

 

ای زن، وای...

 

مادر ، تولدت مبارک

 

به شما دختران که

 

آیه های سبز نجابت از نگاهتان

 

می تراود.

 

و به شما مادرانی که

 

لبخند زندگی در باغچه

 

دستان پر مهرتان هر روز می روید.

 

روز زن وروز مادر را تبریک می گوئیم...*

 

مادر !

 

                                                                                   مادر دوستت دارم...*

                                                              

                                                                                       فقط تو مادر

                                                                                            

                                                                                               عشق زمینی من...

                                                                           

                                                                     

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم تیر 1385 13:3 توسط ستاره |

روزي گذر کردم از بياباني.ديدم روي تخته سنگي نوشته شده بود:اگر جواني

عاشق شد چه کند؟

من هم زير آن نوشتم:بايد صبر کند

 براي بار دوم که از آنجا گذر کردم زير نوشته ي من کسي نوشته بود:اگر

صبر نداشته باشد چه کند؟

من هم با بي حوصلگي نوشتم:بميرد بهتراست

براي بار سوم که از آنجا عبور مي کردم.انتظار داشتم زير نوشته من نوشته

اي باشد.

اما زير تخته سنگ جواني را مرده يافتم...!*

آه

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم تیر 1385 13:16 توسط ستاره |

شب است وتن به تاروپود تازیانه می زند

ناقوس تنهایی در دلم طنین می اندازد

لحظه هایم با سکوت سپری می شود

افکارم تا بی نهایت پر می کشد

هیچ درد آشنای نیست که در این ظلمت شب به دادم برسد

خدایا توبه دادم برس...!*

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم تیر 1385 12:55 توسط ستاره |

 من که می دانم شبی عمرم به پایان می رسد

نوبت خاموشی من سهل و آسان می رسد

من که می دانم که تا سرگرم بزم ومستی ام

مرگ ویرانگر چه بی رحم وشتابان میرسد

پس چرا عاشق نباشم

پس چرا عاشق نباشم

من که می دانم به دنیا اعتباری نیست نیست ...

بین مرگ وآدمی قول وقراری نیست نیست ...

من که می دانم اجل ناخوانده وبیدادگر

سر زده می آیدوراه فراری نیست نیست ...

پس چرا...!

پس چرا عاشق نباشم ...!*

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم تیر 1385 12:44 توسط ستاره |

دوستت دارم...

سعی کن به خاطر کسی که دوستش داری غرورتو از دست بدی

نه به خاطر غرورت کسی رو که دوست داری از دست بدی...

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم تیر 1385 14:18 توسط ستاره |

يه دوست قديمي مي گفت:آدما مثل يک کتاب مي مونن که تا وقتي باز نشن براي ديگران
جذابن پس سعي کن خودتو جلوي ديگران تند تند ورق نزني تا زود تموم بشي براي اينکه وقتي
تموم بشي مطمئن باش مي رن سر يک کتاب ديگه !!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم تیر 1385 14:11 توسط ستاره |

 

به نام او که آنقدر آه کشیدم تا تورا برایم فرستاد

راستی آن چیز که سالها پیش بردی حالا کجاست ؟

اینگونه نگاهم نکن دلم را می گویم

تنهایی گاهی سبب می شود که در

دامنه های زندگی اتراق کنی وبار

تحملت را بر شانه های کوه بگذاری تا خستگی ات کمی در برود.

راستی چه حکمتی ست که من بیشتر غروب ها دلم برای تو تنگ می شود !

نه فکر کنی خورشیدی نه عزیزم خورشید شب ها می رود

وگل های آفتاب گردان را به حال خودشان می گذارد .

اما جالب است که تو مهتاب هم نیستی که روزها بروی در

حقیقت تو هیچ وقت نمی روی که قرار باشد بیایی.

اولین باری که رفتی هنوز این معما را نمی دانستم

اما آن وقت که با لحن فریادی ات مانع چکیدن اولین

تگرگ اشکم شدی فهمیدم رفتن نوعی ماندنست و تو

رفتی که بمانی وماندی

آنقدر ماندی واز آن سوی دوردستهای

مدیترانه برایم خواندی که من با تو وبی تو برای تو نوشتم

آن قدر بی پاسخ گذاشتی وگذشتی که آخرش نه بخاطر من

راستش نمی دانم به خاطر که شاید به خاطر خودت برگشتی

وهمین مثل آن یک دانه عکست که کنار دیوان حافظ وروی

طاقچه خودنمایی می کند کلی غنیمت است.

بمان اما این بار نه دیگر از آن ماندن هایی که رفتن دارد

این بار به زبان عامیانه بمان

به زبان همه که وقتی تنها می شوند ماندن کسی را زیر لب با صاحب آسمانها

در میان می گذارند یک بار هم به خاطر کسی که یک عمر برایت مرد بمان ...!!

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385 10:40 توسط ستاره |

گوش کن زمزمه باران را آن زمانیکه فرو می ریزد وتو می دانی که به اندازه هر قطره آن

عشق هم در دل من بیشتر می جوشد تا زمانی که تو با من باشی چه تفاوت دارد آسمان آبی

رنگ یاکه شب بارانی گوش کن زمزمه باران را آنزمانیکه فرو می ریزد وبه آهنگ نوای

قطرات باران هر زمان می شنوم که به آوای بلند نام مرا می خوانی من از آن یوی مه و

ابر کبود یک نوا می شنوم و در اینجا در میان گل ولای دست در دست تو من داشته ام

گوش کن زمزمه باران را آنزمانی که فرو می ریزد وبه آ هنگ صدای باران گوش کن

نامه این پیر صبور که همین امشب در بستر خود می نالد آه افسوس که این شب شب آخر

شب بی صبح امید پیر است گوش کن زمزمه باران را گوش کن زمزمه باران را ...!

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385 8:43 توسط ستاره |

تابوتم را از کوهساران بسازید هر کجا که آرام گرفت آن جا را آرامگاه من قرار دهید

دستانم را بیرون بگذارید چون به آنچه می خواستم در این دنیا به او نرسیده ام چشمانم

را باز بگذارید که همه بدانند که در انتظار آمدن او بوده ام اما افسوس ...!

پارچه سیاهی بر روی تابوتم بکشید که همه بدانند سیاه بخت بوده ام چون با او نبوده ام

واز تکه یخ صلیبی درست کنید تا به جای دلدارم باشد وبه دوستانم بگویید برای من

گلی نیاورند زیرا در دلم گلی روییده که هرگز پژمرده نمی شود و آن گل دوستی من

با عشق معشوقم بود آری با او که مرا رها کرد ورفت و بر روی قبرم بنویسید :

آشفته دلی در این خلوت خاموش او زاده غم و غمهای جهان گشته فراموش

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385 8:38 توسط ستاره |

روزی ساعتی

می خواستم بگویم ( دوستت دارم )

اما اینک فریاد می زنم

( دوستت دارم )

روزی ساعتی

می خواستم بگوییم که (عاشقت هستم )

اما ای امید جان در آن لحظه ذهن من از فواره ها بالا تر

از زندگی پر بار تر

واز امید سر شار بود

حس می کردم که از نگاهم رازم را خوانده باشی

اما اینک بدون تو تنهایی را با تمام ابعادش حس می کنم

وقطره قطره عشقم را با تمام وجودم

در یک کلمه گنجانم ومی گویم :

( بدون تو خود را تنها و بی کس می بینم )

هرگاه روبروی آینه می ایستی در رخسار خود اورا جستجو کن واورا از یاد مبر...!

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385 8:34 توسط ستاره |

+ نوشته شده در شنبه بیستم خرداد 1385 11:8 توسط ستاره |

دوستان یه کلیپ دیگه ایندفعه از هاهسون

http://parsmahfel.persiangig.com/mahson.html

+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم خرداد 1385 11:5 توسط ستاره |

دوستان عزیز یه کلیپ زیبا از سعید شهروز

http://parsmahfel.persiangig.com/shahrooz.html

+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم خرداد 1385 11:0 توسط ستاره |

از کبوتر پرسیدم زندگی چیست؟پرهایش رو تکان داد وجوابم رونداد

از دریا پرسیدم زندگی چیست ؟ خروشید وجوابم رو نداد

از آفتاب پرسیدم زندگی چیست؟غروب کرد وجوابم رو نداد

 از انسان پرسیدم زندگی چیست ؟ گفت زندگی خون دل خوردن است اولش عشق وآخرش مردن است...!

 

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم خرداد 1385 13:27 توسط ستاره |

تنهایی ستاره...!

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم خرداد 1385 12:42 توسط ستاره |

سلام

امروز از اون روزایی که خیلی دلم گرفته نمی دونم چرا همش دلم می خواد ....

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم خرداد 1385 14:32 توسط ستاره |

روزي دروغ به حقيقت گفت : مــــيل داري با هم به دريـــا برويم و شنـــا کنيم ، حقيقــت ساده لــوح پذيرفت و گول خورد . آن دو با هم به کنار ساحل رفتند ، وقتي به ساحل رسيدند حقيقت لباسهايش را در آورد . دروغ حيلــــه گـــر لباسهاي او را پوشيد و رفت . از آن روز هميشه حقيقت عــــريان و زشت است ، اما دروغ در لبــــــاس حقيقت با ظاهري آراسته نمايان مي شود

+ نوشته شده در سه شنبه نهم خرداد 1385 14:3 توسط ستاره |

هنگامی که اندوه من به دنیا آمد از او   پرستاری کردم وبا مهرو ملا طفت نگاهش داشتم

اندوه من مانند همه چیز های زنده بالا گرفت و نیرومند وزیبا شد ، وسرشار از شادی های

شگرف. من واندوهم به یکدیگر مهر می ورزیدیم ،و جهان گرداگردمان را هم دوست می داشتیم،

زیرا که اندوه دل مهربانی داشت ودل من هم از اندوه مهربان شده بود.

هرگاه من و اندوهم با هم سخن می گفتیم ، روزهامان پرواز می کرد وشب هامان آکنده

از رویا بودند ، زیرا که اندوه زبان گویای داشت،وزبان هم از اندوه گویا شده بود.

هرگاه من واندوهم با هم آواز می خواندیم ، همسایگان ما کنار پنجره هاشان می نشستند

وگوش می دادند،زیرا که آوازهای ما مانند دریا ژرف بود وآهنگ هامان پر از یاد های شگفت.

هرگاه من واندوهم با هم راه می رفتیم ، مردمان ما را با چشمان مهربان می نگریستند وبا

کلمات بسیار شیرین با هم نجوا  می کردند .بودند کسانی که از دیدن ما غبطه می خوردند ،

زیرا که اندوه چیز گرانمایه ای بود ومن از داشتن او سر فرازبودم.

ولی اندوه من مرد ، چنان که همه چیزهای زنده می میرند ،ومن تنها مانده ام که با خود سخن بگویم وبا خود بیندیشم . اکنون سخن می گویم سخنانم به گوشم سنگین می آید .

هرگاه آواز میخوانم همسایگانم برای شنیدن نمی آیند . هرگاه هم در کوچه راه می روم کسی به من نگاه نمی کند . فقط در خواب صدا هایی می شنوم که با دل سوزی می گویند (ببینید ، این خفته همان مردی ست که اندوهش مرده است)

                                                                                           جبران خلیل جبران

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم خرداد 1385 14:4 توسط ستاره |

خداوندا !

 

در رویاهایم دیدم که با خدا گفتگو می کنم

خدا پرسید : پس تو می خواهی با من گفتگو کنی؟

من در پاسخش گفتم : اگر وقت دارید ؟

خدا خندید :

وقت من بی نهایت است ...

در ذهنت چیست که میخواهی از من بپرسی ؟

پرسیدم : چه چیز بشر شما را سخت متعجب میکند ؟

خدا پاسخ داد: کودکی شان

اینکه آنها از کودکی شان خسته میشوند ،

عجله دارند که بزرگ شوند ،

و بعد دوباره پس از مدتها ؛ آرزو می کنند که کودک باشند .

و اینکه آنها سلامتی خود را از دست میدهند تا پول بدست آورند .

و بعد پولهایشان را از دست میدهند تا دوباره سلامتی خود را بدست آورند ...

اینکه با اضطراب به آینده می نگرند ...

و حال را فراموش می کنند ..

و بنابراین نه در حال زندگی می کنند و نه در آینده ..

اینکه آنها به گونه ای زندگی میکنند که گویی هرگز نمی میرند ؛

و به گونه ای می میرند که گویی هرگز زندگی نکرده اند .

دستهای خدا دستانم را گرفت

برای مدتی سکوت کردیم .

و من دوباره پرسیدم :

به عنوان یک پدر ،

می خواهی کدام درس زندگی را

فرزندانت بیاموزند ؟

او گفت : بیاموز که آنها نمی توانند کسی را وادار کنند عاشقشان باشد .

همه کاری را که آنها می توانند بکنند این است که ..

اجازه دهند خودشان را دوست داشته باشند .

بیاموزند که درست نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند .

بیاموزند که فقط چند ثانیه طول میکشد تا زخم عمیقی در قب آنان که دوستشان داریم ایجاد کنیم .

اما سالها طول میکشد تا آن زخم را التیام بخشیم .

بیاموزند ثروتمند کسی نیست که بیشترین ها را دارد ،

کسی است که به کمترین ها نیاز دارد .

بیاموزند که آدمهایی هستند که آنها رو دوست دارند ،

فقط نمی دانند که چگونه احساساشان را نشان دهند .

بیاموزند که دو نفر می توانند با هم به یک نقطه نگاه کنند ؛

و آن را متفاوت ببینند ..

بیاموزند که کافی نیست فقط آنها دیگران را ببخشند ،

بلکه آنها باید خود را نیز ببخشند .

من با خضوع گفتم :

از شما به خاطر این گفتگو متشکرم .

آیا چیز دیگری هست که دوست دارید فرزندانتان بدانند ؟

خداوند لبخند زد و گفت :

فقط بدانند که من اینجا هستم ؛

همیشه...

                         همیشه ...               

                                                      همیشه !!!               

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم خرداد 1385 13:30 توسط ستاره |

بیا قسم بخوریم که سکوت شب را با هم بشکنیم حتی اگر دستانمان بلرزد

پاهایمان استوار باشد.

بیا با هم همچون پروانه به گرد شمع بگردیم حتی اگر پرتو عشقش بالهایمان

را بسوزاند.

قسم به مهر پر فروغش که اینجا آخرخط نیست پل گذر است

بیا باهم از این پل عبور کنیم حتی اگر این پل شکسته باشد.

بیا باهم به یک نقطه خیره شویم وتنها به آن سو پر واز کنیم حتی اگر

چشمانمان را با تیر آب زر دیده آسیب رسانند.

+ نوشته شده در سه شنبه دوم خرداد 1385 13:57 توسط ستاره |

عاشقانه هيچ وقت از دوست داشتن انصراف نده ، حتی اگر کسی به تو دروغ گفت باز به او فرصت بده ، عشق را تجربه کن حتی اگر در آن شکست خوردی . اين را بدان که اگر کسی وارد زندگيت شد و گذاشت و رفت علاوه بر اينکه يک خاطره بر جا ميگذاره می تونه يک تجربه هم به جا بگذاره پس سعی کن ، خاطره های خوب و تجربه های مفيد ، به خاطر بسپاری. دوست داشته باش تا دوست داشته باشن

+ نوشته شده در سه شنبه دوم خرداد 1385 12:42 توسط ستاره |

اگه مي دونستي چقدر تنهام هميشه برام اشک مي ريختي اگه مي دونستي هميشه اشک مي ريزم هيچوقت تنهام نمي ذاشتي

+ نوشته شده در سه شنبه دوم خرداد 1385 12:38 توسط ستاره |

ازشمايك مرد مي خواهم ، كجاست ؟
آشناي درد مي خواهم ، كجاست ؟
جاده ها نامحرم و اسرار گوست
رهرويي شبگرد مي خواهم ، كجاست ؟
باغهاي دشمني سبزند سبز
يك خزان زرد مي خواهم ، كجاست ؟
تشنه كامم زير هرم اين كوير
جرعه آبي سرد مي خواهم ، كجاست ؟
صورتكها پر ز گرد غفلتند
چهره اي بي درد مي خواهم ، كجاست ؟
اين گمانم انتظار كوچكي است
من فقط يك مرد مي خواهم كجاست؟

+ نوشته شده در دوشنبه یکم خرداد 1385 13:46 توسط ستاره |

 هربرت شيمپن

روي دروازه قلبم نوشتم عبورممنوع ...اماعشق خنده کنان واردشدوگفت :من همه جاداخل ميشوم

+ نوشته شده در دوشنبه یکم خرداد 1385 13:32 توسط ستاره |

هرگز یک دوست قدیمی را ترک نکنید

جانشینی برای او پیدا نخواهید کرد

دوستی مانند شراب است هرچه کهنه تر بهتر

+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385 14:21 توسط ستاره |


از همان روزي كه دست حضرت «قابيل»
گشت آلوده به خون حضرت «هابيل»
از همان روزي كه فرزندان «آدم»
تعالي -- صدر پيغام آوران حضرت باري
زهر تلخ دشمني در خونشان جوشيد
آدميت مُرد
گرچه آدم زنده بود

از همان روزي كه «يوسف» را برادرها به چاه انداختند
از همان روزي كه با شلاق و خون ديوار چين را ساختند
آدميت مرده بود


بعد دنيا هي پر از آدم شد و اين آسياب
گشت و گشت
قرن‌ها از مرگ آدم هم گذشت
اي دريغ، آدميت بر نگشت

قرن ما
روزگار مرگ انسانيت است
سينه‌ي دنيا ز خوبي‌ها تهي است
صحبت از آزادگي، پاكي، مروت ابلهي است
صحبت از موسا و عيسا و محمد نابجاست
قرن موسي چمبه‌ها است

من كه از پژمردن يك شاخه گل
از نگاه ساكت يك كودك بيمار
از فغان يك قناري در قفس
از غم يك مرد، در زنجير
حتي قاتلي بر دار!
اشك در چشمان و بغضم در گلوست
وندرين ايام، زهرم در پياله زهر مارم در سبوست
مرگ او را از كجا باور كنم؟

صحبت از پژمردن يك برگ نيست
واي! جنگل را بيابان مي كنند
دست خون آلود را در پيش چشم خلق پنهان مي كنند
هيچ حيواني به حيواني نمي‌دارد روا
آنچه اين نامردمان با جان انسان مي كنند

صحبت از پژمردن يك برگ نيست
فرض كن مرگ قناري در قفس هم مرگ نيست
فرض كن يك شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
فرض كن جنگل بيابان بود از روز نخست
در كويري سوت و كور
در ميان مردمي با اين مصيبت‌ها صبو
ر

صحبت از مرگ محبت ؛ مرگ عشق

گفتگو از مرگ انسانیت است !!!!!

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385 13:43 توسط ستاره |

+ نوشته شده در شنبه سی ام اردیبهشت 1385 13:35 توسط ستاره |

در این لحظات تنهایی هیچ کس در کنار خود نمی بینم

همه مرا ترک کردند وهیچ کس اشکهای حسرت بارم را با

مهربانی ونوازش پاک نمی کند ، اما شنیده ام که می گویند

کسی هست که در این لحظات باید به او پناه برد

کسی که سراسر نوراست ونور

+ نوشته شده در شنبه سی ام اردیبهشت 1385 12:59 توسط ستاره |

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد

نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت

ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد

گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بی پروا و بازیگوش

واو یک ریزو پی در پی دم گرم خودش را در گلویم سخت بفشار

وخواب خفتگان خفته را آشفته سازد

بدین سان بشکند دائم سکوت مرگبارم را

                                                                             

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385 12:37 توسط ستاره |

X

صداي چک چک اشکهايت
را از پشت ديوار زمان
مي شنوم و مي شنوم
که چه معصومانه در کنج
سکوت شب ‌،
براي ستاره ها ساز دلتنگي
مي زني و من مي شنوم
مي شنوم هياهوي زمانه را
که تو را از پريدن و پرکشيدن
باز مي دارد
آه ، اي شکوه بي پايان
اي طنين شور انگير
من مي شنوم
به آسمان بگو که من مي شکنم !
هر آنچه تو را شکسته
و مي شنوم هر آنچه در سکوت تو نهفته...


Home
.Bahar 20.
Email

Archives

مهر 1388

شهریور 1388

مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
آبان 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
آذر 1386
مهر 1386
شهریور 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385



Links

خدمات وبلاگ نويسان
روز گار تنهایی
فراتر از آسمان
اسیر خاک
شوق فرياد
روشن تر از ستاره
کوچه ی ترانه
لحظه های تنهایی
حــــــــــامي
***پسر خوزستانی!!! ***
پروانه ی عاشق
::..پسر مامان و بابا..::
بانوي سيب
علی تنهای تنها...!؟
از سر زمین عشق صدایت میکنم
کاغذ خط خطی
اشک یخی
نفس بریده..!
نوای عاشقان
آدمک چوبی
سکوت غمگین شب
++آخرین تلاش++
۩ ۝ N ღღ داداش وآبجی Aღღ ۝ ۩
پرنده عاشق
نوجووووون ایرووووونی
مسافر كوچولو
به نام او
دست نوشته های سیدمحمد مرکبیان
دختران نارنجی تهران
بزرگترين پايگاه خبرگذاري گرگ و ميش
برای نوشتن باید نوشت... پس می نویسم
...خط سفید
قصه هاي مشكوك براي بچه هاي ريش دار!
سایت ادبی حسن بشیری(تیزقلم)
دختر پارسي
قالب های جدید وبلاگ


LinkDump

كد جديد جاوا
آرشیو پیوندهای روزانه



>> ::..:..::




آمار سايت


تعداد بازديدها:



Design by : Bahar 20



<-BlogCustomHtml->