|
بغض چشمانم زمین را خیره کرد
روز را اندک زمانی تیره کرد دست تنهایی گلویم را فشرد هیچ کس با من در اینجا غم نخورد تا که اشکم در میان خواب مرد خواب دیدم روز بود شایدم دیروز بود در کلاسی غرق صد ها آرزو نقش لبخندی برایم زنده بود ناگه از خوابم پریدم ناگهان دامنی از اشک دیدم ناگهان گفتم ای دارنده ی هر دوجهان این چه بود و آن چه بود......... قسمت ما را چرا کردی چنان اینچنین پاسخ مرا آمد به گوش شکر گوی و دل ببند و لب خموش.................... + نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387 15:45 توسط ستاره |
|