پـــست ثــــابت...(!)

هنوز دوستش دارم و گاه دلــــم تنگ می شود برایش،

حرف می زنیم اما نـــه عمیق،دوستیم اما نــــه نزدیک ...

 دوستش دارم اما مدت هاست که دیگر نخواستمش زمانی خواستنم آنقدر بود

که با نوسان هایش کنار می آمدم...

 و سعی می کردم رابطه مان را حفظ کنم...

بلکه بهترش کنم او می خواست و نمی خواست وناگهان دیگر نخواست

و رابطه مان کم شد،...

هنوز می خواستمش، گفتمش فایده نکرد...

زمان گذشت،برگشت،نه کامل،باز با شـــک، می خواست و نمی خواست

 و من هم نمی خواستم ....

خوشحال شد چون او هم نـــمی خواســت...

گاهی حرف می زنیم و دلمان تنگ می شود برای هــــم

اما درپس این رابطه این دوســـتی تعادلی وجود ندارد..

همچنان او گاهی دوســت هست و گاهی نیست و من همیشه دوســــت هســتـم 

 با اینکه  نمی خواهمش...

لمس تن تو...

لمسِ تن تو
شهوت است و گناه
حتي اگر خدا عقدمان را ببندد

داغيِ لبت ، جهنم من است
حتي اگر فرشتگان سرود نيکبختي بخوانند

هم آغوشي با تو ، هم خوابگيِ چرک آلودي ست
حتي اگر خانه ي خدا خوابگاهمان باشد

فرزندمان، حرام نطفه ترين کودک زمين است
حتي اگر تو مريم باشي و من روح القدس

خاتون من
حتي اگر هزار سال عاشق تو باشم
يک بوسه
يک نگاه حتي ـ حرامم باد
اگر تو عاشق من نباشي...(!)

مخاطب خاص...

می آیی . . .
عاشق می کنی . . .
محو میشوی . . .
تا فراموشت می کنم ، دوباره می آیی . . .
تازه می کنی خاطراتت را . . .
...محو میشوی

خیالـت راحـت باشـد , چیــزی نشـده
یک شکسـت عاطفـی سـاده ؛
دوستـش داشتـم , دوستـم داشت
دوستـش دارم , دیگـر دوستــم نـدارد
مانـــــده ام , رفتـــــه
...
... هستـــــم , ولــــی او نیـــست
به همیـن سادگی ...
فقــــط ...
فقـط یک نفــر ایـن حـوالی
بـدجــــوری...
سیگـــــــــاری شده

12 مــاه گــذشت...

12 ماه گذشت، سیصد و شصت وخورده ای روز...
تو هر ثانیه ش یه اتفاقی یه گوشه این دنیای بزرگ افتاد
یه سریا به دنیا اومدن، یه سریا از این دنیا رفتن
یه سریا دل بستن، یه سریا دل کندن...
بعضیا دلشون شکست، بعضیا دل شیکوندن
... خیلیا با یکی جفت شدن، خیلیا جفتشون تنهاشون گذاشت
بعضیا با یه حس مشترک، دوستای جدید پیدا کردن
بعضیا با یه سوء تفاهم دوستاشونو از دست دادن.
با هم خندیدیم، به هم خندیدیم! خنده یه سریا به قیمت اشکای یه سری دیگه تموم شد!
رفتیم، اومدیم، قهر کردیم، آشتی کردیم، خندیدیم، بغض کردیم، غصه خوردیم، شادی کردیم
می خوام بگم زندگیمون رفت، چه با میل و خواسته مون و چه برخلاف آرزوهامون
سه روز مونده تا یه سیصد و شصت و پنج روز دیگه رو شروع کنیم
بشینیم یه حساب سرانگشتی بکنیم ببینیم با خودمون چند چندیم...(!)

پاییز که نیامدی با معرفت...
زرد شدم...
زمستان هم نیامدی...
در هوای سرد بی تو لمس شدم...
لا اقل بهار بیا...
...
شاید گذشته ام را فراموش کنم...